Sunday, July 11, 2010

شعرهای من

آخر من ندانستم
                      چه
                          اصراریست بابا...
که هر وقت
              شعر
                   می گوییم ...
هر کلمه اش
             را در یک خط جدا
گانه بنویسیم...
و هی سه نقطه
بگذاریم
یعنی اگر نکنیم
شعر نمی شود؟
آیا؟
...

Saturday, July 10, 2010

تو یه فیلسوفی رو مثال بزن که خوش و خرم با ۵ تا دافِ ردیف کنار یک استخرِ توپ تو یه هوای آفتابی یه موضوع فلسفی جالب به ذهنش رسیده باشه. حالا اصلا می گیم دافیا خل شدن. بعد مثلا فیلسوفه با خودش بگه آره این دافیا اینجان چه قدر خوبه هوا واقعا ها؟ به به چه استخری چه قدر من حال می کنم هممم.... راستیا زندگی هدفی نداره ها؟ نه می خوام بدونم اصلا امکانش هست همچین چیزی؟ نخیر آقا. در یک هوای ابریِ تخمی رو توالت فرنگی وقتی داشته راجع به هدف زندگی فکر می کرده و همسر خیکی بد اخلاقش با لنگه کفش می کوبه تو در که مرتیکه خرسمبک گمشو بیا بیرون چند ساعته اون تویی صاب خونه دم دره کرایه خونه رو می خواد ناگهان به ذهنش می خوره مثلا شاید واقعا زندگی معنای خاصی نداره.
"روزی دوبار می شینی تو یوتیوب "کامران اتابکی" سرچ می کنی می خندی. پروزاک هاتم می خوری. جریانت با دوست دخترت چی شد؟"
در رابطه با این پست قبلی، این شعر چو عضوی به درد آورد روزگار و اینا خوب انسانیت و انسان دوستی و این حرفاش خیلی خوبه و قشنگه اما خیلی جدی بخوای بگیری معنی لفظیش رو خیلی بی ربطه. عضوهای دیگه که اصولا خیالیشون نیست که. مثلا من دستم چند وقته درد گرفته تخمام الان بی قرارن؟
تا مرز سی سالگی که اصلا مشکلی نیست عزیز من! به محض اینکه سی سالت می شود متوجه می شوی که یک عضو کوچکی که تا دیروز صحیح و سالم ماستش را یک گوشه ی بدنت می خورد و کاری به کسی نداشت شروع می کند به ناله کردن و درد کردن. ظاهرا بعد از آن وارد هر دهه ی جدیدی که می شوی تعداد این عضوهای نالان (اکس-ماست‌خور) به صورت توانی زیاد می شود. تا اینکه آخر سر یک عضو اصلی و کلیدی ماستش تمام می شود و به درک واصل می شویم. خدا عاقبت همه را به خیر کند.

Friday, July 09, 2010

آزادی آزادیست

آن کسی که فقط دلش می خواهد باد آزادانه در موهایش بپیچد یا آزادانه دوست پسرش را در خیابان ببوسد با آن کسی که فقط دلش می خواد آزادانه کنار دریا بیکینی بپوشد با تویی که دلت می خواهد آزادانه در روزنامه یا حزبت حرفت را بزنی و سیاسی کاری کنی در یک لغت کلیدی مشترکید: آزادی. آدم ها اولیت های متفاوتی دارند در زندگی و کسی هم در جایگاهِ اندازه‌گیری عمقِ آزادی خواهی کسی نیست. آزادی آزادیست. بنابراین فکر نکن می توانی، یا حقی داری که کسی را به خاطر نوع یا اندازه‌ی آزادی خواهیش تحقیر کنی و خودت را برتر بدانی.
زن بايد يه جوري به خودش برسه كه همه مرداي دور و برش و يه كيلومتر اونورتر مثل يه مشت بچه گربه همزمان كله هاشون بچرخه. والا به خدا تا دارين استفاده كنين.

Thursday, July 08, 2010

- خانم جان در رو باز کن. سیصد هزار تا اسپرم اسکلِ شما شدن یه ساعته ها؟
+ نمی کنم.
- چرا نمی کنی بابا جان؟ این همه راه اومدیم. خسته شدیم. نصفیمون لت و پار شدن نصفیمون چپ پیچیدن خوردن تو دیفال.
+ این همه بچه تو یتیم خونه موندن. مگه از روی نعش من رد شین پاتونو بذارین این تو. قلم دمتون رو می شکنم.
- باز کن د می گم. هل نده بابا وا نمی کنه خوب هل می دی واسه چی؟ نکن بینم. با منی؟! جا کشششششش. شتلق....
+ برین یه جا دیگه دعوا کنین. باز نمی کنم.
- ممد آقا بکّن بریم. این تخمک مال یه فیلسوفی لزبینی چیزیه. وا نمی کنه.

* تقدیم به سارای عزیز

یه بسیجیه ساندیس نداشت همه خندیدن

جوکی که اوریجینال و با اصل و نسب نباشه می شه مثل این جوک های بسیجی. بالا می خوام بیارم از بی مزگی هر کدومشون رو که می شنوم. محض رفع تکلیف هم نمی تونم بخندم.


براى فاحشه هاى كدامين بهشت دنیایت را جهنم کردند؟

ظاهرا شام آنگلا مرکل امشب اختاپوس بوده.

Wednesday, July 07, 2010

خانوم آخه پابرهنه راه نرو مثل گربه رو سنگفرش کنار خیابون با اون دامن چین چینِ گُل منگلیت. دم غروبی صندلاشم گرفته دستش. کم مونده یه بادی هم بیاد موهاشم افشون کنه. قلبم ضعیفه بابا. پیس میکر دارم.

Tuesday, July 06, 2010

من به نشانه ی احترام کلاهم را بر می دارم برای آدمهایی که اگر هزارتا مجله و روزنامه و سایت در ردِ یک فیلم یا یک کتاب یا یک موسیقی برایشان بیاوری باز هم استقلال رای دارند و در چشمت زل می زنند و می گویند "ولی من خوشم اومد."
شعر خیلی چیز عجیبه برام. درک نمی کنم. یک مفهموم رو به جای اینکه ساده بذاری کف دست مخاطب، در استعاره و تشبیه و هزارتا چیز دیگه می پیچونی و می چرخونی و شایدم آخرش مخاطبت رو هم تو خماری بذاریش که مفهموم و مقصودت آخرش چی بود. اما آخرش بیشتر از رساندن پیام به صورت کاملا واضح و کوتاه حال می ده. یه نفر توضیح بده برام چه اتفاقی میوفته دقیقا.
آدمی می شناسم که با دختری که خیلی دوستش داره نمی خواد ازدواج کنه به خاطر اینکه فکر می کنه دختره شانس خیلی بهتری از اون داره. این آدم امید من بود به بشریت. فقط برای یک روز البته.
دلت میاد؟ پدر و مادری که عکس 3x4 دبستان ات رو گوشه ای لای کتابی دفترچه ای جایی گذاشته و هر از گاهی باز می کنه و هزار قربون صدقه می ره برات؟ هر چی اصلا. هر چقدر اذیتت کرده. گوشی رو بردار یه زنگ بزن.
دوستانی که اینقدر به آمریکا دلبسته اند که دلش برای مردم ایران می طپد و دموکراسی را برای ایرانی ها می خواهد کمی وقت بگذارند و عمیق فکر کنند که دلیل اینکه آمریکا سیگار و تنباکو را در لیست کالاهای تحریمی اش قرار نداده ولی قطعات هواپیماهای مسافربری را قرار داده چیست. آنوقت می فهمند در هیچ دوره ای از تاریخ، مردم ایران به تخم آمریکا هم نبوده، نیست و نخواهد هم بود. اصولا به تخم هیچ کشوری نبوده. و این مساله اصلا هم تعجب آور نیست بلکه کاملا منطقی و عقلانیست.

آن قطب بزرگ آن عارف وارسته

نقل است که روزی پیش از نماز از مردم نگاه‌های عجیبی می گرفت. عارف بزرگ آهسته پرسید "مش حسین اینا چه مرگشونه چرا امروز عین بز منو نگاه می کنند؟" مش حسین گفت "ای عارف وارسته، ای سرمایه‌ی سلوک سالکان، ای قطب جان عارفان ای داروی جنون عاشقان..." قطب بزرگ حرف مش حسین رو قطع کرد و گفت "دِ خفه شو بگو ببینم چه خبره؟!" مش حسین گفت "ای زبانم لال شود الهی. شایعه شده شما را گیلاس به دست با ماهرخی دیده اند که گل می گفتید و گل می شنفتید و پنداری ورهایی هم می رفته اید." عارف بزرگ در لحظه جامه درید و بر منبر شد و کوتاه‌ترین خطبه‌اش را خواند:
" اللهم انطقنی بالهدی و الهمن التقوی. خواهران و برادران خود را امر به خفه شدن و نهی از زر زدن می کنم و به شما می گویم که هیچ کسی را در قبر دیگری نمی خوابانند. والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته."

و سپس با عصبانیت از منبر پایین آمد و پشت به جمعیت کرد و گفت:

"چار رکعت نماز ظهر کمرمون می زنیم از شر این مردم فضول اللـــــــه اکبــــــــــــــر"

حيف كه بي سوات بودي

رضا شاه خدا بيامرزدت اگه من به جاي تو بودم كسي را مجبور به كاري نمي كردم اما حالا كه اينقدر اصرار به اجبار داشتي به جاي اينكه چادر از سر كسي بكشم، چادر سر آن مردان و پدراني مي كردم كه زنان و دخترانشان را در چادر مي پيچند.

افسردگان جهان متحد شوید

می خوام یک سایت "اجتماعی" درست کنم فقط برای افسردگان جهان که عکست رو آپلود می کنی، قد و وزنتو می دی، محله ات رو هم می گی. همین. هیچ اطلاعات دیگه ای هم نمی خواد. زیر عکس هر نفر هم فقط یک دکمه می ذارم که نوشته:
"امشب می خوامت. هستی؟"
روز بعد فیدبک میاد برای هر دوشون:
"هنوز افسرده ای؟ بله: یکی دیگه. خیر: خدانگهدار. حساب شما بسته شد."

Monday, July 05, 2010

این فواحش هنرمند

فاحشه ای که تنش را می فروشد هزار بار شرف دارد به این هنرمندانی که روحشان را اینگونه ارزان می فروشند. دوباره که فکر می کنم از خود می پرسم چرا قضاوت می کنم، شاید از دور ارزان به نظر می آید؟

اشهد ان

- خيلي كار ضايعيه يني چي آخه؟ بابابزرگ تو گوش من هم شهادتين خوند؟ چيه چرا مي خندي؟
= شهادتين شما هم داستاني داره. داداشت كه به دنيا اومد آقاجون خدابيامرزدش تو گوش داداشت شهادتين خوند داداشت هم انگار جبرئيل ديده يه جا زل زده بود و دهنش باز مونده بود. شهادتين كه تموم شد يكهو قد يه تاقار ريد رو دست آقا جون. آقا جون بعد از اين داستان تو گوش هيچكدوم از شماها شهادتين نخوند.
- [من از خنده ولو شدم رو زمين]

Sunday, July 04, 2010

كمي بالاتر

نوشته اي در وبلاگ معروفي كمي زيادي قلقلكم داد. البته هر آدمي حق دارد هر چه مي خواهد بگويد و بخواند. اما اگر كمي بالاتر باشيم بهتر است اثرات حرفي كه مي زنيم را هم بسنجيم، مخصوصا راجع به مسايل و حقايق مهم و تاثيرگذار. فرضا اگر راجع به نسبيت اينشتين يك چيزك هايي شنيده ايم آن را به نسبي گرايي اخلاق ربط ندهيم. يا اگر راجع به كوانتم مقاله اي در روزنامه خوانديم سعي نكنيم ارتباطش را با عرفان نشان دهيم. يا اگر اطلاعاتمان راجع به نظريه تكامل در حد كتاب ديني دبيرستانمان است نخواهيم آن را به كاپيتاليسم ربط دهيم. يا اگر در مورد فمينيزم فقط وبلاگ خوانده ايم آن را به جنسيت گرايي مربوط نكنيم. حالا مثال كوچكترش هم در اين وبلاگي كه تصادفي خواندم اين كه اگر راجع به نيچه و تاريخ كم اطلاعيم او را پدر مكتب فاشيسم معرفي نكنيم. چرا كه ممكن است با نظرات غلط ما كسي مسير زندگيش اصلا عوض شود و يا براي يك عمر اصلا اشتباه فكر كند.

اصولا اگر سعي كنيم راجع به چيزي كه نمي دانيم يا كم مي دانيم حرف نزنيم هم خودمان را ضايع نخواهيم كرد و هم ديگران را گمراه. البته باز هم مي گويم معتقدم که هر كس حق دارد هر چه مي خواهد بگويد. مرحله ي بالاتري از انسانيت را عرض مي كردم.
یعنی اگه اون احمقی که هزار و چهارصد سال پیش مست سر نماز رفت و شراب رو برای ۱ میلیارد آدم حروم کرد اگه قبل از نمازش یه گوری می رفت عق می زد الان احتمالا شبکه ی قرآن داشت از فواید شراب در نزدیک شدن به خدا حدیث می آورد.
منطق جایی نداشت که خدا یکهو رگ گردنش قلمبه شد و قاتی پاتی کرد. اگر عقل و منطق در این دین جایی داشت آن زمان که شیطان گفت من از آتشم بر خاک سجده نمی کنم می گفت باریکلا خوب راست می گی. چقدر خوب که تو مغز تو یکی پهن نیست و مثل بقیه فرشته های احمق کونت سه سوت نرفت هوا. تو نمی خواد سجده کنی. بیا بغل خودم با هم یک پیک بزنیم و راجع به فلسفه ی منطق گپ بزنیم.

Saturday, July 03, 2010

این آدمهای لج آوری که می گن من طرفدار اون تیمی ام که خوب بازی می کنه رو باید به یه درخت بست با چوب گرفت له کرد. یعنی چی آخه؟ تعصب، خاطرات بچگی، رنگ تی شرت، قیافه ی خوب بازیکن ها و از همه مهتر پافشاری بر آن تیمی که شانسی ۲۰ سال پیش که ورقِ فوتبال بازی می کردیم انتخاب کردیم معیار نیست؟!

نتیجه باخت آرژانتین چی بود؟

مغز یوخیم لو به شصت تا صلیب کشیدن مارادونا چربید. مرتیکه فکر کرده بود اومده امامزاده صالح با اون تسبیحش.

مزاحمت نوامیس وبلاگی تو روز روشن

روزها فکر من این بود و همه شب سخنم که این عکس بالای وبلاگ ناژو خودشه یا نه. خدا رو چه دیدی هان؟ شاید بود. گشتم نبود. حالا فکر من شبا این شده که نکنه اصلا خوشگل تر از این باشه؟ هان خدا رو چه دیدی؟ نکنه؟

Friday, July 02, 2010

طبیعت شکست ناپذیر

مدار مغزم را به گونه ای بسته که همه ی زندگی سعی کنم از خودم توله ای باقی بگذارم و ژن ام را منتقل کنم به باغ وحش اش. این را می دانم. برای همین نمی خواهم توله ای پس بیاندازم تا ژنم به درک واصل شود. من از خودم نمی خواهم چیزی باقی بگذارم تا طبیعت را یک بار هم که شده شکست دهم؛ تا دلم خنک شود؛ تا انتقام بگیرم از این همه سگ دو زدن. مشکل اینجاست که او هم دوست دارد از شر امثال من خلاص شود. می ترسد که من با زنی دوست شوم و او را هم قانع کنم که بچه دار نشود. طبیعت دوست ندارد آدمهایی مثل من وجود داشته باشند. خوشحال می شود چوب لاچرخهایی مثل من حذف شوند. من موجودی خطرناکم. همین من را وسوسه می کند توله هایی از خودم باقی بگذارم و تعداد امثال خودم را بیشتر کنم تا بیشتر بترسد؛ تا بیشتر انتقام بگیرم. اما آیا این همان چیزی نیست که طبیعت می خواهد؟ خدایا مرا از این پارادوکس نجات بده. انگار هر جوری بازی کنم بازنده ام.

Thursday, July 01, 2010

ملاخور

در حيرتم از مردمي كه سرنوشتش را به دست قشري سپرد كه دون پايه بودنش ضرب المثل كوچه و بازارش بود.