Monday, November 23, 2009

تخمین میزان اثر گذاری یک وبلاگ

میزان اهمیت (تاثیر گذاری) یک وبلاگ بوسیله ی گوگل ریدر را می خواهیم تخمین بزنیم (و یک فرمولی برایش پیدا کنیم). میزان اهمیت یک وبلاگ باید تناسبی باشد از کمیت ضربدر کیفیت:

اهمیت = کمیت * کیفیت

کمیت وبلاگ در واقع تعداد کاربرهای وبلاگ (subscribers) است که با علامت U نشانش می دهیم. کمیت وبلاگ با تعداد کل پست های وبلاگ هم رابطه دارد که آن را با P نشان می دهیم:

کمیت = U * P

اما کیفیت وبلاگ باید ضریبی از تعداد لایک های کل وبلاگ باشد که با علامت L نشانش می دهیم. هر چه وبلاگی لایک بیشتر بخورد قاعدتا با اهمیت تر است (اثر گذارتر است). اما تعداد لایک ها یک وبلاگ به صورت خطی متناسب با تعداد کاربرها (U) است (این البته تخمین بحث برانگیزی است چون یک وبلاگ شاید در بین خواص خیلی لایک بخورد اما در بین عوام چیزی عایدش نشود. اما به هر حال تخمین نسبتا خوبی باید باشد). چون یکبار کمیت را وارد معادله کرده ایم، تعداد لایک ها را بر تعداد کاربرها تقسیم می کنیم تا دوباره حساب نشود. اما تعداد لایک ها با تعداد پست های هر وبلاگی هم باید رابطه ی خطی داشته باشد‌)که به احتمال زیاد ناخطی است چون وبلاگرهایی که می توانند پست زیاد بفرستند و در عین حال کیفیت را ثابت نگه دارند زیاد نیستند. اما به هر حال برای آسانی فرض می کنیم رابطه ی خطی دارد). چون تعداد پست ها یک بار حساب کرده ایم برای این که دوباره حساب نشود تعداد لایک ها بر تعداد پست ها هم یکبار تقسیم شود:

کیفیت = L/(U * P)

از ضرب کیفیت در کمیت به رابطه ی بسیار ساده ی:

اهمیت یک وبلاگ = تعداد کل لایک های یک وبلاگ

می رسیم که خوب خیلی هم بدیهی بود از اول و لازم به این همه چرت و پرت سر هم کردن نداشت.

شیمی روابط

سکس فنر مولکولی است که مرد و زن دو اتم تشکیل دهنده ی آن هستند. فنر مولکولی که شل باشد اتم هایش فرصت ول چرخیدن بیشتری با اتمهای قوی تر کناری و در نهایت شکستن پیوند قبلی و تشکیل پیوند قوی تر دارند. خدا خودش انشالله فنرهای همه مان را راست، قوی و ارتجاعی نگه دارد. آمین.

Sunday, November 22, 2009

دعای شب دوشنبه

ای خداااا تو را به حق این شب خودت این کیر خایه رو بگیر بکن راحتمون کن! خلاصمون کن!
دیوانگی موهبتی است که نصیب هر کسی نمی شود.

دو موضوع کاملا بی ربط

- در وحي مستقيم حالت‌هايي چون احساس سنگيني‌، داغ شدن بدن و عرق ريختن‌، حالتي شبيه به بي هوشي‌، تغيير رنگ چهره و... بر پيامبر عارض مي‌شد. در روايتي مي‌خوانيم‌: حارث بن هشام از پيامبر سؤال کرد: وحي چگونه بر شما نازل مي‌شود؟ پيامبر فرمود: گاهي آن را به صورت زنگ مي‌شنوم و آن شديدترين نوع آن بر من است که گويي بندهاي من از يکديگر مي‌گسلد و در اين هنگام مطالب وحي شده را حفظ مي‌کنم‌. [+]

- در زمان هاي قديم، صرع را به نام "بيماري مقدس" مي شناختند. مردم آن زمان بر اين عقيده بودند که فرد مصروع در حال جنگيدن با شيطان مي باشد و يا مي گفتند که فرد مصروع، پيام آور از طرف خداوند است... قبل از اين که حمله شروع شود، بيمار احساس مي کند که حالش بد است. اين احساس ها شامل: تغييرات بينايي، تغييرات بويايي و شنيدن صداهاي نامفهوم مي باشد... صرع، انواع مختلفي دارد( نزديک به 40 نوع) که براي هر شخص متفاوت مي باشد و بستگي به محلي از مغز دارد که حمله در آن ايجاد مي شود. برخي ها بيهوش مي شوند. برخي ها در روي زمين مي افتند و برخي ها اندامشان را به سرعت تکان مي دهند. [+]

Saturday, November 21, 2009

چندین نکته‌ی فیس بوکی

۱- share کردن عکس یا فیلم اجازه نمی خواد. این فرهنگ تعارف رو همه جا ما باید با خودمان داشته باشیم؟ هر عکسی که ما نظر می ذاریم دو تا ایمیل میاد که اولی پرسیده فلانی جونم می شه share کنم و اون یکی جواب میده خواهش می کنم فلانی جونم. خوب بابا جان کپی رایت نداره که یارو که. اونم از یه جا دیگه دزدیده!

۲- مثل آدم یه عکس بیاندیزین تو این گور مرگی پروفایلتون بقیه بشناسن شما رو آخه. مسابقه ی هنر عکاسی نیست که. با چرخوندن ۱۸۰ درجه ای عکس یا سیاه و سفید کردن عکس یا گرفتن عکس از زوایای عجیب غریب نه تنها عیب های صورت شما پنهان نمی شه بلکه عیب عدم اعتماد به نفس را هم اضافه می کنه بهتون.

۳- اگر مشکل مذهبی دارین یا خانوادگی یا عدم اعتماد به نفس یا هر چی عکس گلدون، یه جاده ی بی انتها یا یه پل شکسته یا امثالهم نذارید. خالی بذارین خوب عکس پروفایل رو. خیلی قشنگ تره. حس کنجکاوی را هم بر میانگیزه.

۴- فرهنگ و خلاقیت! تگ کردن آدم برای وقتیه که اون آدم از لحاظ فیزیکی حضور داشته باشه تو اون عکس! یه عکس جالب می ذاری تو پروفایلت آخه فضای سفید این عکس رو آدم تگ می کنی که بفهمن همه تو یه عکس گذاشتی؟ نکن آخه. واقعا اعصاب خورد می کنی.

ضمنا بعضی آقایون عزیز بدنسازی کار! مسابقه جمع آوری عکس خانم های خوشگل نیست. این عکس ها رو باید بشناسین آخه. یارو هر کی خوشگل می بینه add می کنه. هیچ کاری هم نمی کنه حالا ها. همین جوری داشته باشه.

Friday, November 20, 2009

استفتا: خودکشی چه حکمی دارد

نظر به اینکه خداوند متعال وقتی جان بخشید دیگر نمی تواند ادعای مالکیت داشته باشد (مگر نه به آن بخشیدن نمی گفتند)، امری حلال است. لکن خودکشی تا زمانیکه پدر، مادر، همسر (دوست دختر شاملش نمی شود) یا فرزندان زنده اند مکروه است. بعد از مرگ پدر و مادر و در صورت مجرد بودن اشکالی ندارد.

دفتر آیت الله العظمی مترقی (دمت گرم)

مساله اینست

آوردن یه تخم حروم یا نیاوردن یه تخم حروم.

برو بچه پی بازیت

هر دفعه یاد این داستان رفیقم می افتم خندم می گیره. تعریف می کرد ظاهرا بچه که بوده تو یه مهمونی یه دختر بچه رو در حالیکه مامانش داشته کهنه اش رو عوض می کرده دیده و با تعجب از مامان دختر بچه پرسیده " این پس چرا دو تا کون داره؟!"

Wednesday, November 18, 2009

اسلام درست اسلام مرده است

آقای دکتر مهاجرانی! بیایید به جای گفتن "اسلام درست اجرا نشد." برای یکبار بپرسیم "اسلام کی درست اجرا شد؟"

Tuesday, November 17, 2009

لبخند های ملیح روزمره

با لبخند حسادت آمیزی که تا گونه هایم به ملیحی باز شده اند (و از زور خیطی ام نمی توانم جمعش کنم)، با دورویی برایت آرزوی موفقیت می کنم. می خواهم در چشمانت نگاه کنم اما چشمانم مانند مرغ سرکنده همه جا را نگاه می کند به جای تخمک چشمانت، مبادا بد دلیم مانند زهر مار از مردمک چشمانم به بیرون بپاشد. لعنت بر این بی استعدادی! مثل همیشه به سادگی لو می روم. تو هم با بازی مهارت آمیز لبانت می فهمانی که دریافته ای از ته دل می خواهم بز بیاری. با زیرکی لبخند ملیحی می زنی. لبخند ملیحت که به زبان بی زبانی می گوید "خر خودتی مادر جنده" وجودم را بیشتر آتش می زند. آه خدا‍! امیدوارم روی موفقیت نبینی دوباره. عجیب اینکه باز با هیجان بیشتر برایت آرزوی موفقیت می کنم و باز هم بهت لبخند ملیح می زنم و تو بیشتر مرا میسوزانی با لبخند ملیح ترت... آخ چه حالی می ده با احترام به هم لبخند می زنیم و از ته دل برای هم آرزوی سیاه بختی می کنیم و با احترام هر چه بیشتر بیلاخ رد و بدل می کنیم. چه حالی میده!

پرسش و پاسخ با خدا

در جواب شما باید بگویم که زندگی منشور کس شری است در حرکت دوار. هیچ معنایی هم ندارد. هر کس هم که می گوید معنایی برایش پیدا کرده احتمالا مزخرف می گوید. سوال بعد؟

Sunday, November 15, 2009

داستانی خیلی تخمی تخیلی

پسرک با عصبانیت فریاد زد:
"اما تو به من قول دادی نامرد!"
مرد شات ویسکی اش را روی شال عمامه اش کوبید و گفت:
"به سه چیز با تردید نگاه کن: قول سیاست مدار، سلامت روان نظامی و صداقت معلم مذهبی."

و با اسلحه کمری اش گلوله ای در مغز پسرک خالی کرد.

[صدای هیستریک خنده‌[

Friday, November 13, 2009

پیشنهاد برای اصل یکم قانون اساسی جدید ایران

مقدّس، کیرِ خرِ اسبِ آبی است. فقط.

Tuesday, November 10, 2009

تنبیه کودکی

مادر شروع کرد به بازگو کردن داستان. ناگهان ابروان بلند و پر پشت پدر چون امواج طوفانی دریا در هم فرو ریخت. چشمانش مثل شمع ای که دود می کند باریک و کشیده شد. تو گویی همچون گاو نری است که هر لحظه ممکن است برخیزد و پسر بچه را از هم بدرد. نگاه اش به آرامی از تخمان چشم پسرک برداشته شد و به کتابش دوخته شد. سکوتی عمیق برای دقایقی متمادی اتاق را پر کرد. پسرک که انگاری تازه عمق خطای اش را دیده با نفس های بی وقفه اش سکوت را هر لحظه برای مادرش غیر قابل تحمل تر می کرد.

- "برو."

پسرک به خواهر کوچکترش که چشمان ضعیف و عینک ضخیمی داشت بعد از باختن بازی شطرنج از روی عصبانیت گفته بود "چهارچشمنگولی‌!". این پاسخ کوتاه پدرش به همراه آن نگاه سنگین تلخ ترین تنبیه ای بود که به عمرش چشیده بود. هنوز هم که هنوزه پشت تخمان چشم پسرک درد می کند، دردی بازدارنده تا باقی عمرش.

Thursday, November 05, 2009

پوچ گرای اهل حال

خيام اگر زباده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت كارِ جهان نيستی است
انگار كه نيستی، چو هستی خوش باش

Wednesday, November 04, 2009

جواد منم. جواد تویی.

جواد بودن و خز و خیل بودن هم شده انگی که هر جوری که می خوایم و به هر کی که می خوایم می چسبونیم و تحقیر می کنیم. آقا جان کی گفته که جوادی یساری جواده؟ کی گفته قیافه ی گلزار جواده؟ (این رو البته کسی نگفته) کی گفته پیکان جواده؟ کی گفته کفش گام جواده؟ کی گفته شلوار کردی جواده؟ کی گفته کاکل جواده؟ کی گفته دمپایی پلاستیکی جواده؟ کی گفته گیوه جواده؟ کی گفته زرد قناری جواده؟ کی گفته انگشتر عقیق جواده؟ کی گفته چادر گل منگلی جواده؟ جواد تویی! طرز فکرته! نگاهته! بینشته! جهانبینیته! ...!

Tuesday, November 03, 2009

ارباب قدرت

هر سه به بلندای کوه رسیدند. هر سه حلقه ی شیطانی قدرت را به یک قدمی نابودی اش رساندند. گاندی و ماندلا در آتش کوه انداختندش و جاودانه شدند. خمینی اما افسوس که در آخرین لحظه وسوسه شد، حلقه را در انگشتش کرد و تا ابد نفرین شد.

Monday, November 02, 2009

کاوه ی آهنگر

دانشمندان پلیس اطلاعاتی اسراییل (موساد) بعد از سیکونس کردن ژن محمود وحید نیا در کمال تعجب دریافتند که دو رشته ی مارپیچ دی.ان.ای این فرد به جای چهار حرف لاتین A, C, G, T با چهار حرف فارسی خ، ا، ی، ه به یکدیگر متصل شده اند.

Sunday, November 01, 2009

تف بر این روزگار

گفت "بسیجی همان دو سگی است که ناپلئون در قلعه ی حیوانات در بچگی مخفی شان می کند و تربیتشان می کند و بعد به جان دیگر حیوانات قلعه می اندازد برای حکومتش."

گفتم "شاید. لعنت بر این ایدئولوژی، بر این جهانبینی، بر این دولت، بر این روزگار که مردمم را به دو دسته ی بسیجی و غیر بسیجی تقسیم کرد و به جان یکدیگر انداخت."

انگشت خیس خدا

من به وضوح می شنوم. آیا شما هم می شنوید؟ صدای خیس شدن انگشت خدا را می گویم دیگر! صدایی زیبا، دلهره آور و سرگرم کننده. بابا جان من مگر نمی دانید؟ می گویند خدا وقتی می خواهد کتاب تاریخ را ورق زند برای آنکه برگی جا نماند (که این موجب تباهی و دردسر بسیار شود!) انگشتش را کمی تَر می کند. این صدای خیس شدن انگشت خدا صدایی ظریف و آهسته دارد. گوش کنید؟ این بار خدا صفحه ی تاریخ ایران را ورق می زند. تا که کی صدای غرش مهیب ورق خوردن اش را بشنویم. خیلی زیباست. خیلی دلهره آورست.

Thursday, October 29, 2009

خاطرات یک تسلسلی

لعنت بر این شانس! آخرش همه چیز درست از آب در آمد. صحرای محشر شد. تمام بندگان دوشادوش در محضر خدا حاضر شده بودند و کارنامه ی اعمالشان در دست هایشان. کافران، منافقان و گناهکاران چشمانشان را بسته بودند و منتظر صاعقه ی قهر الهی که وجودشان را از فرق سر تا انگشت پا بسوزاند. معتقدان و صالحان اشک شوق در چشم، مشتاق شنیدن دعوت الهی به بهشت برین. سر در گریبان فرو برده، یک چشمم را بسته بودم و با چشم نیمه باز دیگرم پیامبران اورشلیم را می پاییدم. موسی، عیسی، محمد و بها. به یکدیگر دزدکی نگاه می کردند و یواشکی می خندیدند. نامردها! ناگهان خدا اخم هایش را باز کرد و لبخند زد؛ انگشتش را آرام آرام بلند کرد و به دوربین عظیمی به بزرگی کره ی زمین در پشت صف انسان ها اشاره کرد و گفت:

"بندگان من همگی لبخند بزنید، شما جلوی دوربین مخفی بودید."

Tuesday, October 27, 2009

هنجار های مزحک

از جمله تمرینات این پیامبر بزرگ قرن ۲۱ شکستن روزمره ی هنجارهای بی اساس اجتماعی بود. در یکی از این تمرینات فرد معتقد باید در پارکی بزرگ یا در میان جمعیتی بزرگ کلمات رکیکی مانند "کیر و کس" را فریاد می کرد و سپس در چشمان از حدقه در آمده ی اطرافیان زل می زد.

فلسفه ی مستی

فریاد زد: "نزنید مرا! به شرفم قسم گناهی جز آزار دیگری نیست. مگر به کسی آزار رساندم من؟"
این سخن عمیق دوست جوان ما در این لحظه با سخنی عمیق تر از جانب آقای مجری احکام روبرو می شه: "خفه شو سوسول ادبی حرف نزن واسه من. عرق خوردی فیلسوف اخلاق شدی واسه من؟ فلسفه از مغزت می پره حالا."

Monday, October 26, 2009

جهنم

صبحگاه مدرسه راهنمایی، معلم "تربیتی" سر صف گفت: "سال اولی ها بهشتی اند، سال دومی ها برزخی اند. اما سال سومی ها جهنمی اند."

معیار، میزان بلوغ بود. به سن سی نزدیک دارم می شم. برنامه دارم که پیداش کنم این روانشناس بزرگ کودک رو. می خوام جهنم رو نشونش بدم.

Sunday, October 25, 2009

خودآگاهی فرازمینی

سفینه ی MANN توانست نوشته ای کلیدی و غیر منتظره را مخابره کند. نوشته ای که از قبرهای بی شمار این موجودات فرازمینی که بر کل سیاره شان مانند جواهرات ریزنشانی می درخشیدند تشکیل شده بود. پس از سالها زحمت تیزهوش ترین دانشمندان زمینی بالاخره رمزش گشوده شد اما دولت مرکزی زمین به علت حساسیت برانگيز بودنش تصمیم به عدم انتشارش گرفت:

"آوردن فرزند نه تنها بیهوده است بلکه جنایتی هولناک است."

Friday, October 23, 2009

مردک مغرور سکسیست!

آخ که ما مردای ایرونی بعضی هامون چقدر حقیریم. تا دختری دیدیم تو یه جمع که سرش به تنش میارزه، برو و بیایی داره و کارش درسته، مغزش کار می کنه و سر بحث ها مثل بز نگات نمی کنه سریع گارد می گیریم. ( جالب اینه که اگه خارجی باشه اشکالی نداره. چقدر ماشاالله می فهمه. ایرانی که باشه انگار جرم مرتکب شده!)
"از فلانی خوشت میاد؟ نه حال نمی کنم باهاش. چرا؟ نمی دونم. حال نمی کنم دیگه. یه جوریه!"
من که می دونم چرا؟ چون به حضرت آقا عرض خضوع نکرده یه جوریه. مردک اندونی!

دست تقدیر

دستِ محیط، کمانِ ذاتمان را می کشد و پرتابمان می کند به هدفی که بادِ اختیار فقط می تواند از خال وسط نهایتا به حلقه ی میانی منحرفش کند. مگر نه سیبل زندگی من و تو از پیش معلوم شده است برادر.

Thursday, October 22, 2009

عجیبه، عجیبه...

از اول هم فیزیکدان کس خلی بود. حرف هایی می زد که سر و ته نداشت. زنش ترکش کرد. کارش آخر به تیمارستان کشید بیچاره. روزی به سراغش رفتم. با اشتیاق حرف می زد. می گفت قانون بقای انرژی می تواند نقض شود. هر کار کردم حواسش را پرت کنم باز هم مجبورم کرد به حرف های هشت من یه غازش گوش کنم. با عجله دست به موهاش کشید و عین کس خل ها به هم زدشون و گفت:

" نه تو ببین. ببین خیلی ساده است. من و تو در یک اتاق بسته با هم نشسته ایم. خوب؟ خوب؟ من حالم خراب است. انرژی ام کم است. تو با من حرف می زنی و به من امید زندگی می دهی. من حالم بهتر می شود. انرژی ام بیشتر می شود. اما تو هم حالت بهتر می شود. تو هم انرژی ات بیشتر می شود. تو هم خوشحال تر می شوی. این مگر نقض قانون بقای انرژی نیست؟ هان؟ نه؟ درست نمی گم؟ تو رو خدا راست نمی گم؟"

گفتم: "درست می گین استاد. جالبه. تا حالا بهش فکر نکرده بود. اما سخت نگیرید استاد. استراحت کنین."

چشمانش رو بست و زیر لب گفت: "عجیبه. عجیبه..."

آزار مذهبی

طغیان بر مذهب نباید منجر به آزار مذهبی شود. اولی حتی وجود خارجی هم ندارد. دومی اما زنده است. نفس می کشد! چرا بعضی ها فرق این دو را نمی فهمند؟