بالاخره یه روزی مهاجرت می کنیم به یه سیاره ای که ماه نداره و مسلموناش تصمیم می گیرن روزه بگیرن و از گشنگی می میرن و راحت می شیم از دست همشون. من می دونم.
Friday, September 10, 2010
کامیون دارهای با تربیت
خوب آقایون جلسه آخره دلم می خواد بگین چی یاد گرفتین تو این مدت. آقا غلام شما اول بگو.
آفرین آقا غلام. مرد نبایستی مشت بزنه به زنش. به هیچ کجاش. نه حالا فقط دندوناش.گل گفتی آقا غلام. خوب علی آقا شما بگو. شما یه جمله ی قشنگ بگو.
خانوم موعلم مرد باس یه شب که زنش خوابش میومد حوصله نداشت نکنه تو چشش. فرداش بکنه.
آفرین علی آقا. تقریبا درست گفتی. کار را که کرد؟ آن کس که زور نکرد. تو چشم هم نباید اصلا کاری کرد. بره تو یه اتاق دیگه خودش رو راحت کنه. گل گفتی آقا علی. خوب آقا افشین شما بگو.
بگیم خانوم؟
بگو عزیز دلم. بگو.
رومون نمی شه خانوم.
بگو عزیزم اینجا همه کارهای خیلی بد زیاد کرده اند. برای همین کلاس گذاشتیم براتون. بگو عزیزم هیچ اشکالی نداره.
خانوم مرد باید حتما سعی کنه که نوبت رو رعایت کنه. از قدیم گفتن گهی پشت به زین و گهی زین به پشت.
باریکلا افشین جان. درست گفتی فکر می کنم. عجیب بود یه کم ولی. همممم. افشین جان گفتی کی کلاس بندی کرده بود شما رو؟
Thursday, September 09, 2010
برینید برینید بر این دین برینید
اخبار دنیا دو سه هزار سالیست که جایگشت تصادفی شده است از این لغات:
مسیحیان، یهودیان، مسلمانان، هندویان، سوزاندند
اثر هنري دست مخاطبش را براي تفسير باز مي گذارد. هرچه تعداد تفسيرهايي كه از يك اثر مي توان كرد بيشتر باشد شاهكارتر. بعضي وقت ها آنقدر تفسير مخاطب دور از قصد اصلي هنرمند است كه اثرش يك سوتفاهم بزرگ است. اين جاست كه هنرمند زيرك به نقد آثارش گوش مي دهد و با لبخندي بسته كه تمام سعيش را مي كند كه تا بناگوش باز شود مي گويد "درسته درسته منظورم اين هم بود"
نیمه ی تاریک ماه
اگر از این کلاسهای روانشناسی و خودشناسی (کس شر) می روید که استادش (معطل بیکار) می گوید چشمانتان را ببندید و به اتفاقات بد گذشته ی زندگی فکر نکنید، برایتان یک مشق شب دارم. امشب چشمانتان را ببندید و سعی کنید به این فکر نکنید که چطور روزی روزگاری نیمه ی تاریک ماه پر بود از دختر بچه های کوچکی که مثل فرشته بودند. فرشته های کوچکِ تو دل برویی که شاد بودند از این که در ماه وزنشان کم است و می توانند با هر خیزشان هفت متر بالا بپرند و مثل فیلم ها دستهایشان را از پشت کمرشان به پاهایشان برسانند. چقدر خوشحال بودند دختر بچه های فرشته. چقدر بازی می کردند. چقدر ماه جای باحالی بود. چند لحظه بعد چند متر آنورتر یک شهاب سنگ کوچک مستقیم می خورد تو ملاج یکی از فرشته های تو دل برو (با صدای زووووووپ پاق!) و در یک آن مغزش به هفت تکه تبدیل می شود. یک تکه اش هم مستقیم می خورد تو دوربین شما و صورتتان پر از خون می شود. شیشه ی دوربین را با عجله با دستمال عرقگیرتان پاک می کنید و کمی دورتر را نگاه می کنید. زوووووووپ پاق! یک فرشته ی تو دل بروی دیگر هم هفت تکه شد. زوووووپ پاق! زوووووووپ پاق! یکی دیگه ...
سعی کنید به این کس شر مداومی که پایان هم ندارد و می تواند به راحتی یک کابوس شبانه باشد فکر نکنید. یک دقیقه فرصت دارید. خیلی چیزهای دیگری دارید که راجع بهش فکر کنید. فقط به این داستان مزخرفی که گفتم فکر نکنید. سعی کنید می توانید. فکر کنید امروز چقدر کارهای خوبی کردید. چقدر به خودتان انرژی دادید. چقدر با نه گفتن به دیگران قوی تر شدید. به اینها فکر کنید چه نیازی هست به داستان مزخرف من فکر کنید که نه سر داشت نه ته نه داستان پردازی درست و حسابی. دختر بچه تو ماه چه کار می کند آخر؟ ماه که صدا ندارد. تکه های مغزی که روی شیشه ی دوربین هر دفعه می ماند را بگو. خوب شمایی که نمی توانی از یک داستان به این احمقانه ای و انتزاعی که اصلا هم اتفاق نیافتاده فرار کنی چطور می خواهی از اتفاقاتی که با پوست و گوشتت عمری لمسشان کرده ای و درد کشیده ای فرار کنی؟ خودت را مسخره نکن. منع کردن جواب نمی دهد. دردهای روحی فرق چندانی با دردهای جسمی ندارند. فرار فایده ندارد. باید به دوره اش عرق ریخت و زجر کشید و بیدار شد. عین کابوس شبانه ی وحشتناک فرشته های خوشحال روی ماه که یکی یکی زووووووووپ پاق ...
سعی کنید به این کس شر مداومی که پایان هم ندارد و می تواند به راحتی یک کابوس شبانه باشد فکر نکنید. یک دقیقه فرصت دارید. خیلی چیزهای دیگری دارید که راجع بهش فکر کنید. فقط به این داستان مزخرفی که گفتم فکر نکنید. سعی کنید می توانید. فکر کنید امروز چقدر کارهای خوبی کردید. چقدر به خودتان انرژی دادید. چقدر با نه گفتن به دیگران قوی تر شدید. به اینها فکر کنید چه نیازی هست به داستان مزخرف من فکر کنید که نه سر داشت نه ته نه داستان پردازی درست و حسابی. دختر بچه تو ماه چه کار می کند آخر؟ ماه که صدا ندارد. تکه های مغزی که روی شیشه ی دوربین هر دفعه می ماند را بگو. خوب شمایی که نمی توانی از یک داستان به این احمقانه ای و انتزاعی که اصلا هم اتفاق نیافتاده فرار کنی چطور می خواهی از اتفاقاتی که با پوست و گوشتت عمری لمسشان کرده ای و درد کشیده ای فرار کنی؟ خودت را مسخره نکن. منع کردن جواب نمی دهد. دردهای روحی فرق چندانی با دردهای جسمی ندارند. فرار فایده ندارد. باید به دوره اش عرق ریخت و زجر کشید و بیدار شد. عین کابوس شبانه ی وحشتناک فرشته های خوشحال روی ماه که یکی یکی زووووووووپ پاق ...
Wednesday, September 08, 2010
Saturday, September 04, 2010
دلقک ها
محمود عباس طی نامه ای از علی لاریجانی خواست که فیلم سوپرهایش را برای او هم بفرستد و از محمود احمدی نژاد هم خواست راز کسب حق صحبت از جانب یک ملت برای تعیین سرنوشت یک ملت دیگر و بعد از آن همه ی بشریت را برای او هم تشریح کند.
در رابطه با گفتهی علی لاریجانی راجع به مذاکرات صلح فلسطین و اسراییل:
"این نوع مذاکرات از مبتذلترین نوع مذاکرات است و شبیه نمایشی بود که چند نفر پشت میکروفون بیایند و مثلاً برای مسلمانان کاری انجام دهند."
و احمدی نژاد که گفت:
"شما حق ندارید در مورد سرنوشت ملت فلسطین که سرنوشت اسلام و ملتهای منطقه و به تعبیری سرنوشت همه بشریت است با دشمنان گفت و گو کنید."
در رابطه با گفتهی علی لاریجانی راجع به مذاکرات صلح فلسطین و اسراییل:
"این نوع مذاکرات از مبتذلترین نوع مذاکرات است و شبیه نمایشی بود که چند نفر پشت میکروفون بیایند و مثلاً برای مسلمانان کاری انجام دهند."
و احمدی نژاد که گفت:
"شما حق ندارید در مورد سرنوشت ملت فلسطین که سرنوشت اسلام و ملتهای منطقه و به تعبیری سرنوشت همه بشریت است با دشمنان گفت و گو کنید."
Friday, September 03, 2010
اصولا آدم لیبرالی هستم و به عقاید دیگران هم هر چقدر که به نظرم احمقانه باشد سعی می کنم احترام بگذارم. اما واقعا یک چیزی را دیگر چند وقتی است که کمتر می توانم تحمل کنم. آن هم عقایدی است که نمود اجتماعی پیدا می کنند و پیام توهین آمیز مخابره می کنند. مثالش هم حجابِ بعضی آدمهاست. به نظرم حجاب همیشه فقط یک انتخاب شخصی نیست. حجاب مخابره ی یک پیام هم می تواند باشد. در ایران به خاطر اینکه حجاب اجباری است شاید این مساله به چشم نیاید. خیلی وقت ها از ظاهر هر کس می توان فهمید حجابش انتخابی است یا زورکی. از آنهایی که حجابشان انتخابی است خیلی هایشان هم اصلا قصد مخابره ی پیامی ندارند. حجابشان از عادتشان است، از حیایشان است از تربیتشان است. هیچ منظوری هم ندارند و صرفا انتخاب کرده اند که حجاب داشته باشند. این آدمها را نه تنها احترام می گذارم دوستشان هم دارم. خیلی هم معمولا دوست داشتنی هستند. اما یک عده ای از زن ها هستند که دلم می خواهد با تیر بزنمشان. آنهایی که پیام مخابره می کنند با حجابشان. پیامشان هم به زبان خودمانی اینست: "آهای مرتیکه ای که شوهرم نیستی، تو هیزی! من هم اگه حجاب نداشته باشم تو یا منو یا در واقعیت یا تو ذهنت داری می کنی". سوزش ماتحت هم وقتی است که سبیلشان معمولا از سبیل من هم پهن تر است. از نگاهشان می توانی بفهمی. آنقدر موج فرستنده هایشان قوی است که می خواهی بالا بیاوری. این موج ها را خارجی ها نمی گیرند. نمی فهمند. من بدبخت میدل ایستی اما خوب می گیرم. توضیح هم نمی توانم بدهم به هیچ کدامشان که چرا از این آدمها متنفرم. چرا دلم می خواهد یکجا به خودشان و عقاید کثافتشان با هم برینم.
Thursday, September 02, 2010
خواب های طلایی
وبلاگ نویس با تجربه تو این دوره زمون گوگل ریدری همیشه دو سه تا پست باید بذاره تو انباریش برای روز مبادا که اگه خیلی مزخرف گفت سریع بتونه دیلیت کنه یه دونه دیگه پهن کنه.
Wednesday, September 01, 2010
عکس عروسی اش رو انداخته گذاشته رو فیس بوکش زیرش ۷۰ تا پیغام تبریک گذاشتن همه. هر چی فکر کردم چی بگم نفهمیدم. بگم مبارک باشه؟ مبارک یعنی چی؟ یعنی برکت بیاره؟ برکت یعنی چی؟ بچه؟ کردن؟ پستون؟ اصلا از این لغت مبارک بدم میاد. آخر لغت کلیشه ایه. بگم ایول حال کنین؟ جلو این همه آدم بگم ایول حال کنین با هم؟ نمی شه که. چی بگه آدم این جور مناسبت ها؟ یا مثلا یارو مرده. بگم خدا رحمتش کنه؟ خدا کیه؟ رحمت کیلو چنده؟ روح کدومه؟ بگم یادش گرامی؟ یعنی خدا کنه کسی نرینه بهش بعد از مرگش؟ یادش رو گرامی بدارن مردم؟ اینم آخه آرزوس؟ بگم حیف شد از دنیا رفت؟ به جای مرد بگم از دنیا رفت؟ کجا رفت؟ اون دنیا؟ کدوم دنیا؟ وقتی جایی نباشه بری نمی شه بگی رفت که. بگم رفت تو گور؟ جلو این همه آدم حیف شد رفت تو گور؟ جلو این همه آدم دست به تخم وایستادن دم در بگم آقای فلانی تسلیت می گم واقعا حیف شد باباتون رفت تو گور؟ یارو قاطی می کنه که؟ آدم نخواد کس شر بگه باید چی کار کنه؟
بچه ی تیزی بود
انگلیسی اش خدا بود. بلد بود معنی کوتیشن چیه. گوگل سرچ می کرد و جملات معروف جالب رو پیدا می کرد و ترجمه می کرد به اسم خودش می داد بیرون. مینیمال نویس معروفی بود.
گمان می کنم بر کمتر کسی دیگر پوشیده باشد که علت جنبیدنِ مدامِ سر و گوش مردها ریشه در نحوه ی تکاملشان دارد. (البته در اینجا فرض کرده ایم که مردان تکاملی پیدا کرده اند اصلا. که خودش فرض بزرگی است) مردهایی که با زن های بیشتری خوابیده اند (که عملا می تواند نامحدود هم باشد) بچه های بیشتری از خود باقی گذاشته اند و ژنشان را طبعا بیشتر پخش کرده اند. البته این قضیه برای زن ها کمتر رخ داده است برای اینکه زن خیلی هم زور بزند در عمرش به طور متوسط ۷-۸ تا بچه بیشتر نمی تواند داشته باشد. ضمن اینکه زن در این مدت حاملگی که خیلی نمی تواند تکان بخورد بهتر است عاقل باشد و سعی کند کمتر دست گل به آب بدهد تا مردش کنارش بماند و ازش مراقبت کند. برای همین زن هایی که به مردانشان کمتر خیانت می کردند موفق تر بودند و طی تاریخ تکامل بشر زیادتر شدند.
بعد از شنیدن این سخنان کاملا علمی (جان عمه ام) شما زنان را توصیه به تقوا می کنم و این که کمتر به خودتان بنازید که خیانت کم می کنید و توصیه می کنم که کمتر مردان را محکوم کنید. تصور کنید شما چطور بودید اگر می توانستید به جای یک تخمک هر دفعه ۱۰۰ تخمک بگذارید که هر کدامشان فقط با یک آدم متفاوت بارور شود. دوران حاملگی تان هم ۵ دقیقه می بود. دلم می خواست آنوقت ببینم شما خانم ها چقدر به مردانتان وفادار می ماندید.
بعد از شنیدن این سخنان کاملا علمی (جان عمه ام) شما زنان را توصیه به تقوا می کنم و این که کمتر به خودتان بنازید که خیانت کم می کنید و توصیه می کنم که کمتر مردان را محکوم کنید. تصور کنید شما چطور بودید اگر می توانستید به جای یک تخمک هر دفعه ۱۰۰ تخمک بگذارید که هر کدامشان فقط با یک آدم متفاوت بارور شود. دوران حاملگی تان هم ۵ دقیقه می بود. دلم می خواست آنوقت ببینم شما خانم ها چقدر به مردانتان وفادار می ماندید.
Tuesday, August 31, 2010
در یک روز سردِ بادیِ بارانیِ لعنتی پسرک بالاخره توانست از سوراخ کوچکی که پدرش شبها با زحمت و ترس در دیوار بلند کمپ کنده بود به بیرون فرار کند. البته سالها می گذرد از آن زمان. آنقدر که خاطراتش از آن دوران مثل کتابهای کُمیکِ تن تن شده اند. به همان اندازه ماجراجویانه اما با سرانجامهای غم انگیز و سیاه و سفید. هر از گاهی تصویر پدر و مادرش که به طرز حیرت آوری پیرتر و فرسوده تر از گذشته شده اند را می بیند با خودش شمارش می کند واقعا چقدر دیگر وقت باقیست. به هشتاد می رسند؟ گذر زمان به مرور از خاطرش برده است چطور قنداق تحقیر هر روز بر سینه اش می خورده است. چطور هر روز عده ای از نزدیک ترین دوستان و فامیل هایش ناگهان غیبشان می زد. چطور پدرش را لخت کردند شب عروسی دخترش. چطور موهایش را از ته زدند. چطور به خطشان می کردند جلوی دیوار و می گشتنشان و باج می گرفتند. هر از گاهی خبری می گیرد از کمپ و می گوید دلش هوای آنجا را کرده است. می گوید که کمپ آنقدرها هم بد نبود. بود؟ یادم بیاور؛ بگو؛ تعریف کن؛ چطور بود؟ دلش هوای بازی های کمپ را کرده است. یا شاید هم دلش برای نفس نفس زدن از ترس و فرار و هیجان تنگ شده؛ برای هم بازی هایش که همه شان حالا دیگر حتما حلقه ای شده اند. اما می گوید دلش برای بودن با پدر و مادرش بیشتر از همه تنگ شده است. برای بودن با آنها در آخرین روزهای کمپشان. البته این را هیچ وقت نمی گوید. نامه برایش می رسد که پدر جان مگر مغز خر خوردی. کمپ خیلی سیاه تر شده است. دیوارش بلندتر شده. سوراخ هایش تنگ تر شده این بار دیگر من هم کاری نمی توانم برایت بکنم اگر بیایی. اینجا هیچ چیزی برایت ندارد. هوس هر روز سوختن مگر کرده ای؟ ما حالمان خوب است. مادرت هم حالش بهتر است خدا رو شکر. فکر ما را نکن... اما پسرک هر روز به چمدان کوچکی که آن روز سردِ بادیِ بارانیِ لعنتی با آن فرار کرد نگاه می کند. هر جا باشد و هر کاری هم کند باز هم انگار بچه ی کله شق کله خر همان کمپ است. پسرک در فکر گرفتن بلیط یک سره به کمپ است.
Monday, August 30, 2010
سوختا؟ بشین بچه هنوز آبش نرفته
زندگی مجردی یعنی از صدای ولز ولز پلو یا ماکارونی بتوان فهمید چه قدر هنوز می شود پای کامپیوتر نشست.
Saturday, August 21, 2010
اینجوری نشد که!
باشگاه رفتن من هم حکایت مسلمانهای عرق خوری شده است که یک شب در سال فکر می کنند خیلی از خدا دور شده اند و ۴۰ رکعت نماز می خوانند.
Friday, August 20, 2010
تقویم تاریخ
اگر اسرائیل به هر کشور عربی ای حمله کند ما تجهیزات و امکانات به آتش کشیدن نیمی از اسرائیل را داریم. -- صدام حسین ۱۹۸۹
همه ما لحظه شماری می کنیم تا کشورهای سلطهگر دست از پا خطا کنند و ما بهانه حقوقی برای پس گرفتن سرزمینهای اشغالی داشته باشیم. -- سردار نقدی ۲۰۱۰
صدام در جنگ با آمریکا در عرض ۱۹ روز سقوط کرد.
همه ما لحظه شماری می کنیم تا کشورهای سلطهگر دست از پا خطا کنند و ما بهانه حقوقی برای پس گرفتن سرزمینهای اشغالی داشته باشیم. -- سردار نقدی ۲۰۱۰
صدام در جنگ با آمریکا در عرض ۱۹ روز سقوط کرد.
Thursday, August 19, 2010
دهانش کف کرده بود و بر روی زمین رعشه می زد. جمعیتی دورش حلقه زده بودند. چشمانش زیر پلکش لغزیده بود. سفیدی اش تخمان اطرافیانش را نیم سایز کوچک کرده بود. رعشه اش به ناگهان تمام شد. لَختی بعد برخاست، گرد و خاک دشداشه اش را بتکاند و سپس به نام خدایِ قهارِ انتقام جویش خواند:
ای کسانی که شعور دارید احتمالا * و زور هم کمی دارید احیانا * هر جا اُزگلی دیدید که به دختری گفت تُرشیده * بگیریدش و لختش کنید با طُمانینه * و همانا طمانینه لغت سختی است و ما قافیه را رعایت کردیم این یکبار در اینجا * و اگر از تو پرسیدند معجزه ات چیست بگو مگر کوری همین * کجا بودیم یادمان رفت * یادمان آمد باز * بلی * دانه دانه سیر ترشی در ماتحتش کنید * بلکه بفهمد ترشیدن یعنی چه * تا عبرتی باشد برای این الاغ ها * صد رحمت به الاغ زبانش نیش ندارد * و بر شما هَرَجی نیست بلکه عبادت هم هست * تو چه دانی هرج چیست * دهخدا کن ببین خودت * گفتیم شاید بخورد به متن *
ای کسانی که شعور دارید احتمالا * و زور هم کمی دارید احیانا * هر جا اُزگلی دیدید که به دختری گفت تُرشیده * بگیریدش و لختش کنید با طُمانینه * و همانا طمانینه لغت سختی است و ما قافیه را رعایت کردیم این یکبار در اینجا * و اگر از تو پرسیدند معجزه ات چیست بگو مگر کوری همین * کجا بودیم یادمان رفت * یادمان آمد باز * بلی * دانه دانه سیر ترشی در ماتحتش کنید * بلکه بفهمد ترشیدن یعنی چه * تا عبرتی باشد برای این الاغ ها * صد رحمت به الاغ زبانش نیش ندارد * و بر شما هَرَجی نیست بلکه عبادت هم هست * تو چه دانی هرج چیست * دهخدا کن ببین خودت * گفتیم شاید بخورد به متن *
Monday, August 16, 2010
برای بیحوصله ها
خلاصه ی نامه ی محمد نوری زاد :
پ.ن
نوری زاد هم مثل سعیدی سیرجانی، دو تا تخم بیس بال دارد (داشت).
سلام و درود به محضر رهبر گرامی ما حضرت آیتالله خامنهای
ریدی تو مملکتمون رفت.
فرزند شما: محمد نوریزاد
پ.ن
نوری زاد هم مثل سعیدی سیرجانی، دو تا تخم بیس بال دارد (داشت).
Sunday, August 15, 2010
Saturday, August 14, 2010
یکی از نتایج ناخواسته ی بی خدایی بی اعتبار شدن حجم بزرگی از شعر و ادبیات کهن پارسی در ذهن آدمست که واقعا خیلی حیف است و کاریش هم متاسفانه نمی شود کرد. انگاری که با یک موجود رویایی و به غایت زیبا معاشقه می کرده ای و ناگهان از خواب بلند شده ای و دیده ای لحافِ لای پایت بوده است. به یکباره جذابیت اش را از دست می دهد.
Friday, August 13, 2010
هفت هشت سالم که بود، یه دفعه از بابام پرسیدم چرا روزه نمی گیره. اونم به هر دلیلی تو اون سن یا نمی تونست یا نمی خواست به من بگه که بچه جون من اصلا به خدا اعتقاد ندارم روزه کیلو چنده برو کشکتو بساب. یادم میاد (با یه کم خالی بندی) که فکر کرد و خیلی جدی بهم گفت بابا جان من روزه که می گیرم می دونی همچین یه کم زیادی گشنه ام می شه. بعد که یه ساعت بهش خندیدم و فهمید بچه اش مثل اینکه دیگه سه ساله نیست گفت خوب راستشو می خوای گوشتو بیار بگم اما فقط بین من و خودت بمونه. گفتم قول می دم گفت من خیلی دلم می خواد روزه بگیرم اما تصمیم گرفته ام از خود گذشتگی کنم و جلو مامانت روزه خواری کنم و گناه کنم که مامانت بیشتر دلش بسوزه و بیشتر ثواب کنه و خیلی بره بهشت. بعد از این قضیه هر دفعه جلو مامانم خارت خارت چیز میز می خورد چشمک می زد به من و منم جوابشو با چشمک می دادم که دارمت بابا چی گفتی بهم. خیلی مردی، خیلی. فکر می کنم این جور شیره مالیدن های هوشمندانه سر بچه ها (که کم هم سر من نمالیدند) تو این سن ها یکی از لذت بخش ترین تفریح های یه پدر و مادر باشه. از اون نوع تفریح ها که شب می شینن برای هم تعریف می کنند و ریز ریز می خندند.
Thursday, August 12, 2010
- حسن؟! اشكه اين؟ چته چيزي شده؟!
+ از بالاترين لينك شدم. داغ شدم.
[سمفوني شماره پنج بتهوون نواخته مي شه]
- شت.
+ آره واقعا شت.
- كي لينكت كردن؟!
+ نصفه شب به وقت تهران.
- روز آمريكا؟ بد شانسي در بدشانسي. حالا اشكال نداره بابا. بي خيال پيش مياد.
+ نمي دونم چي كار كنم واقعا. آبروريزي.
- حالا چندتا مثبت خورده؟
+ شص هفداتا.
- خوب خدا رو شكر بازم. ضرر به اون حد نبوده.
+ بار اول نيست آخه.
- شت. كسي از بچه ها خبر داره ازين موضوع؟
+ نه هنوز كسي نمي دونه. ممد جان من نگي به كسي اين قضيه رو. نمي دومم با چه رويي توضيح بدم.
- نه حسن نگران نباش. پيش خودمون مي مونه.
+ چي كار كنم حالا ممد؟
- ضرريه كه خورده ديگه. كامنت دوني نداري كه؟ ببندش سريع اگه داري. آدرس ايميلتم بردار. يكي دو ماه هم چيزي ننويس آبها از آسياب بيوفته. شايد مجبور شي يكي دوبار مقام معظم رو لينك كني تا ديگه بي خيال وبلاگت بشن.
[حسن با چشمان خيس فرياد مي زنه و مي گه خداااااااا چرا من چرا من آخه. اااااااااا. ممد حسن رو بغل مي كنه و هي مي گه آروم باش. آروم باش. همه چيز درست مي شه. اميدت رو از دست نبايد بدي. سمفوني ادامه پيدا مي كنه.]
+ از بالاترين لينك شدم. داغ شدم.
[سمفوني شماره پنج بتهوون نواخته مي شه]
- شت.
+ آره واقعا شت.
- كي لينكت كردن؟!
+ نصفه شب به وقت تهران.
- روز آمريكا؟ بد شانسي در بدشانسي. حالا اشكال نداره بابا. بي خيال پيش مياد.
+ نمي دونم چي كار كنم واقعا. آبروريزي.
- حالا چندتا مثبت خورده؟
+ شص هفداتا.
- خوب خدا رو شكر بازم. ضرر به اون حد نبوده.
+ بار اول نيست آخه.
- شت. كسي از بچه ها خبر داره ازين موضوع؟
+ نه هنوز كسي نمي دونه. ممد جان من نگي به كسي اين قضيه رو. نمي دومم با چه رويي توضيح بدم.
- نه حسن نگران نباش. پيش خودمون مي مونه.
+ چي كار كنم حالا ممد؟
- ضرريه كه خورده ديگه. كامنت دوني نداري كه؟ ببندش سريع اگه داري. آدرس ايميلتم بردار. يكي دو ماه هم چيزي ننويس آبها از آسياب بيوفته. شايد مجبور شي يكي دوبار مقام معظم رو لينك كني تا ديگه بي خيال وبلاگت بشن.
[حسن با چشمان خيس فرياد مي زنه و مي گه خداااااااا چرا من چرا من آخه. اااااااااا. ممد حسن رو بغل مي كنه و هي مي گه آروم باش. آروم باش. همه چيز درست مي شه. اميدت رو از دست نبايد بدي. سمفوني ادامه پيدا مي كنه.]
Wednesday, August 11, 2010
Saturday, August 07, 2010
آدم بايد هر از گاهي بايستد و با خودش عميقا تامل كند. از خودش بپرسد هي فلاني هيچ معلومه داري چيكار مي كني؟ هيچ معلومه اينجا چه غلطي مي كني؟ اين بود كاري كه مي خواستي؟ اين بود آدمي كه مي خواستي؟ اين بود زندگي اي كه مي خواستي؟ و اگه جواب يكي از اين سوالها منفي بود كاري بكند برايش. چاره اي بيانديشد. حداقل زوري بزند. به زندگي كولي ندهد؛ زندگي به او كولي بدهد. اگر هم جواب همه سوالهايش مثبت بود براي خودش يك نوشابه اي آبجويي چيزي باز كند و بگويد باريكلا فلاني؛ مبادا يادش برود چقدر خوش شانس است.
Subscribe to:
Posts (Atom)
