نخوان!
نخوان!
به نام پروردگارت ديگر نخوان،
كه انسان به خاك و خون كشيد.
Wednesday, June 29, 2011
Monday, June 27, 2011
Sunday, June 26, 2011
بلوغ فکری یعنی آدم به حدی از اعتماد به نفس و استقلال برسد که جرات داشته باشد مقابل هر کسی که مزخرفی گفت، صرف نظر از مقام و منزلت و سواد و شهرتش بدون تعلل بایستد، سینه اش را سپر کند و بگوید "هی فلانی، حرفت به این و این و این دلیل مزخرفه" و بعد هم وقتی آن آدم مهم از میزان جسارتت دهانش باز مانده است مستقیم در چشمانش زل بزنی و چایی ات را هورت بکشی و منتظر پاسخ بمانی. هورت کشیدن چایی (یا یک نوشیدنی جایگزین دیگر) نقشی کلیدی در هالیوودی کردن اتفاق بازی می کند.
- رضا جان؟ گلم؟ خوابی مامان؟
+ اومـــــــــــم نــــــــــــه هنـــــــــــــوز. چــــــــیـــــــه؟
- اطلاعیه ات رو گذاشتم رو میز کامپیوترت مامانم. فردا بذارش رو سایتت قربونش برم.
+ بــــــــــــاشــــــــه
- اللهی فدا قد و بالات بشن همه این گاو و گوسفندا
+ مامان؟
- جون مامان؟
+ پس کی شاه می شم من؟
- به زودی عزیزم. زودیه زودی. [مووووواه] حالا بخواب دیگه ساعت نه و نیم شد.
[رضا لبخند ملیحی می زند و به آرامی به خواب همایونی فرو می رود]
+ اومـــــــــــم نــــــــــــه هنـــــــــــــوز. چــــــــیـــــــه؟
- اطلاعیه ات رو گذاشتم رو میز کامپیوترت مامانم. فردا بذارش رو سایتت قربونش برم.
+ بــــــــــــاشــــــــه
- اللهی فدا قد و بالات بشن همه این گاو و گوسفندا
+ مامان؟
- جون مامان؟
+ پس کی شاه می شم من؟
- به زودی عزیزم. زودیه زودی. [مووووواه] حالا بخواب دیگه ساعت نه و نیم شد.
[رضا لبخند ملیحی می زند و به آرامی به خواب همایونی فرو می رود]
Saturday, June 25, 2011
حقیقت نماد ندارد؛ کتاب ندارد؛ آداب ندارد؛ قانون ندارد؛ طریق ندارد؛ دنباله رو ندارد؛ رهبر ندارد؛ مراد ندارد؛ ارزش ندارد؛ رتبه ندارد؛ هدف ندارد؛ اعتقاد ندارد؛ اجبار ندارد؛ تقسیم بندی ندارد؛ تعصب ندارد؛ ساختار ندارد؛ آیین ندارد؛ دستاویز ندارد. حقیقت از جستجو و انتقاد هراسی ندارد.
حقیقت حکم نمیدهد؛ مجازات نمیکند؛ پاداش نمیدهد؛ التیام نمیدهد؛ عذاب نمیدهد؛ جنگ نمیکند؛ وعده نمیدهد؛ برتری نمیدهد؛ جهت نمیدهد؛ آرامش نمیدهد؛ توجیه نمیکند؛ قضاوت نمیکند؛ کلاه نمیگذارد؛ خلائی را پر نمیکند. حقیقت احساس متفاوت بودن نمیدهد.
حقیقت...
حقیقت وجود ندارد.
حقیقت حکم نمیدهد؛ مجازات نمیکند؛ پاداش نمیدهد؛ التیام نمیدهد؛ عذاب نمیدهد؛ جنگ نمیکند؛ وعده نمیدهد؛ برتری نمیدهد؛ جهت نمیدهد؛ آرامش نمیدهد؛ توجیه نمیکند؛ قضاوت نمیکند؛ کلاه نمیگذارد؛ خلائی را پر نمیکند. حقیقت احساس متفاوت بودن نمیدهد.
حقیقت...
حقیقت وجود ندارد.
Sunday, June 19, 2011
Friday, June 17, 2011
Wednesday, June 15, 2011
توکل بر خدا
از عوامل تشدید کننده ی بیماری خوش بینی می توان به هراس از آینده، فراخی باسن و کندی ذهن اشاره کرد.
Tuesday, June 14, 2011
نسل مسوولیت زدا
به جای مسوولیت بخشی به مرد و مسوولیت خواهی از او و تنبیهش در صورت مسوولیت شکنی اش، صورت مساله را پاک کرد و زن را در بُقچه پیچید. پایه گذار* همان تفکری که معتقد است اگر به زنی تجاوز شد، مقصر اصلی خود زن است. نسلی که توانایی عقلی فهم این حقیقت را ندارد که اگر زنی لخت شود ممکن است احتمال تجاوز بهش زیادتر شود اما این به معنی نیست که حقش است بهش تجاوز شود. نسلی که خودخواهی را به حد آخرش رسانده است؛ نسلی که مسوولیت زدایی کرده است؛ این نسل انقلاب کرده است در این مملکت.
* "ای زنان پیغمبر شما مانند یکی دیگر از زنان نیستنید. اگر خدا ترس و پرهیز کار باشید پس زنهار نازک و نرم با مردان سخن مگوئید مبادا آنکه دلش بیمار است به طمع بیافتد." - احزاب، ۳۲
* "ای زنان پیغمبر شما مانند یکی دیگر از زنان نیستنید. اگر خدا ترس و پرهیز کار باشید پس زنهار نازک و نرم با مردان سخن مگوئید مبادا آنکه دلش بیمار است به طمع بیافتد." - احزاب، ۳۲
Monday, June 13, 2011
نسل بی سر و ته
نسلی در این مملکت انقلاب کرد که قادر است یک ساعتِ تمام بنشیند برایت حرف بزند و آخرش هم نفهمی و یا به یاد نیاوری حرف حسابش اصلا چی بود. اگر هم سوال بپرسی آقا جان شما آخرش چی می خواستی بگویی یک ساعت دیگر مزخرف می گوید و آدم را پشیمان می کند.
Sunday, June 12, 2011
خاتم خودخواهی
سلمان رشدی در نقل قول معروفی می گوید "از همان آغاز، انسان برای توجیه اعمال توجیه ناپذیرش از خدا استفاده کرد". شاید هیچ انسانی به اندازه ی محمد از خدا برای توجیه اعمالش مایه نگذاشته باشد. کنیز و برده ی جنسی گرفت، زنانی که مثل خدیجه همسر خودش قبلا آزاد بودند را به زیر سلطه اش کشید، خانه نشینشان کرد و در جامه پیچید و به پشت پرده ای راند و برای حرف زدن هم انگشت به دهانشان کرد، حق طلاق را ازشان گرفت و با ۹ ساله خوابید، چند زنی فقط برای مرد را باب کرد و تا آخر عمرش زنبارگی کرد، برای خودش حقوق خاصی قائل شد و عدالت خود ساخته ی خودش را هم زیر پا گذاشت، خون غیر مسلمان را حلال خواند و زنانشان را غنیمت شمرد، حکم قتل مخالفانش را داد، به راه زنی و دزدی پرداخت، برای پیشبرد اهدافش وعده های دروغین داد، به جنگ و خونریزی همت بست و تخم کینه و دشمنی بین پیروانش با دیگران را کاشت، کافران به کیشش را کور و کر و خر و الاغ و نفهم نامید و تهدید به مرگشان کرد و سزاوار آتش جهنمش دید. و این همه را هم به نام الله، بت دیروزی که تبدیل به خدای مکارِ حیله گرِ عصبانیِ نامرئی جدیدی شده بود کرد و رکوردی جدید و دست نیافتنی در خمیدن حقیقت، خودبینی و خودخواهی نسل بشر به جای گذاشت.
طبری خوانی ۱
"عایشه گوید: و چون به مدینه رفتیم ابوبکر در سنح، محله بنی حارثبنخزج، فرود آمد. روزی پیمبر به خانه ما آمد، تنی چند از مردان انصار و چند زن با وی بودند، مادرم بیامد، من در ننویی بودم و باد میخوردم. مادرم مرا از ننو پایین آورد و سرپوش مرا بیاورد و صورتم را با آب بشست. آنگاه مرا کشید و برد و چون به نزدیک در رسیدم مرا نگهداشت تا کمی آرام شدم. آنگاه به درون رفتم. پیمبر خدا در اتاق ما بر تختی نشسته بود.
گوید: و مرا کنار او نشانید و گفت: «این خانواده تو است، خدا آنها را به تو مبارک کناد و ترا به آنها مبارک کناد» و مردم و زنان برفتند و پیمبر در خانهام با من زفاف کرد، نه شتری کشتند، نه بزی سر بریدند، من آنوقت هفت سال داشتم." -- تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد چهارم، ص ۱۲۹۲
گوید: و مرا کنار او نشانید و گفت: «این خانواده تو است، خدا آنها را به تو مبارک کناد و ترا به آنها مبارک کناد» و مردم و زنان برفتند و پیمبر در خانهام با من زفاف کرد، نه شتری کشتند، نه بزی سر بریدند، من آنوقت هفت سال داشتم." -- تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد چهارم، ص ۱۲۹۲
Wednesday, June 08, 2011
از کجا شروع کنم؟
عصر کِشدارِ یک روز جمعه ی تعطیل بود
تخت پادشاهی کمی جیر جیر کرد و
۱۲۴ هزار شیزوفرنیک نازل شدند.
خسته از یک هفته آفرینش آسمان و خورشید
ساکت و تنها و بی کار در آن گرمای تند خاورمیانه
ابر نرم سفیدی گوشه ی عرش چشمکی زدتخت پادشاهی کمی جیر جیر کرد و
۱۲۴ هزار شیزوفرنیک نازل شدند.
Monday, June 06, 2011
Sunday, June 05, 2011
سوال اساسی که هر مسلمانی در مقطعی از زندگی اش باید از خودش بپرسد اینست:
حرف چه کسی را باور کنم؟ حرف های با مدرک و سندِ هزاران دانشمند قرن معاصر را که با تئوری هایشان برایم توضیح دادند که جهان چطور خلق شده است و انسان چطور تحول پیدا کرده است یا حرف های بدون سندِ یک بربر هزار و چهارصد سال پیش را که واحد ثروت و ارزش انسان برایش شتر و گاو و گوسفند بود؟
حرف چه کسی را باور کنم؟ حرف های با مدرک و سندِ هزاران دانشمند قرن معاصر را که با تئوری هایشان برایم توضیح دادند که جهان چطور خلق شده است و انسان چطور تحول پیدا کرده است یا حرف های بدون سندِ یک بربر هزار و چهارصد سال پیش را که واحد ثروت و ارزش انسان برایش شتر و گاو و گوسفند بود؟
وبلاگها و نوتّهای ارزشیها را میخوانم و تعجب میکنم که چطور میشود آدم صبحش بیاید در خیابان و مشت و لگد و باتوم در سینهی آدم ها بکوبد، تجاوز کند و آدم بکشد و شبش بیاید این چنین لطیف از باران و عشق و محبت و لطف خداوند شعر بگوید و با خدای خودش راز و نیاز کند. چطور میشود آدم این چنین متضاد رفتار کند؟ چطور میشود روزها مثل دیو رفتار کند و شبها مثل فرشته. داستان جدیدی نیست. مگر در جنگ خندق نبود که پس از تسلیم یهودیان بنی قریظه، به فرمان محمد، زنان و کودکانشان اسیر شدند و مثل قنایم جنگی بین مسلمانان تقسیم شدند، مردانشان را در یک خندق جمع کردند و علی «شیر خدا» و چند نفر دیگر ۶۰۰ تا ۹۰۰ مرد را گردن زدند. محمد و علی هم شبها در میان نخلها به درگاه خداوند گریه و تضرع میکردند. معمای عجیب و قدیمی است.
تمپلیت کلی احادیث شیعه
حضرت امام زاده عبدالعظیم حسنی سلام الله علیه روایت کرده است از حضرت امام نهم؛ امام محمدی تقی جواد الائمه علیه السلام از پدر بزرگوارشان امام رضا علیه السلام از پدرش حضرت امام موسی کاظم علیه السلام از پدرش امام جعفر صادق علیه السلام از پدرش حضرت امام محمد باقر علیه السلام از پدرش امام علی بن الحسین علیه السلام از پدر بزرگوارشان اباعبدالله الحسین علیه السلام از پدر بزرگوارشان حضرت علی بن ابیطالب امیرالمومنین رضی الله عنه از رسول الله علیه السلام که آن حضرت فرمودند: چی کار دارین می کنین؟! حال می کنین؟ به حضرت عباس، به قران مجید قیامت که شد خودم میام با همین دو تا دستم دونه دونه تون رو خفه می کنم. حالا بخندین هی. حالیتون می کنم. باشه.
Friday, June 03, 2011
Monday, May 30, 2011
ای کاش بدبختیام از سیاست و سیاستمداران ایران فقط گفتار و اعمال شرمآورشان به تنهایی بود. ای کاش محدود به زمان و مکانشان بودند. ای کاش میتوانستند فقط در یک جای مشخصی به اسم ممکلتم برینند. ای کاش حداقل یک جایی بود به اسم خانه، خانواده یا فامیل که میشد با خیال راحت در را بر روی این لجنها بست و از شرشان خلاص شد. ای کاش تکلیفت روشن بود؛ الان اگر این در را ببندی دیگر پایت در گه نمیرود. یا اگر از این مملکت بیرون رفته باشی یا اصلا اگر مرده باشد دیگر جای نگرانی نیست. حرص آدم در میآید که اینقدر قدرتمندند، اینقدر قطبی کنندهاند، که وقتی خودشان نمیتوانند، نفوذ ایدههایشان میتواند روابط عمیقت با دوست یا خانواده یا آشنایی که گاهی مدتها زمان برده است را سر بحثی هیچ و پوچ شکرآب کند. بعد از جر و بحثی اعصاب خورد کن و دو سه تا متلک زشت که جایشان مدتها روی مغز میسوزد، رابطهای که معلق در هوا چرخ میخورد، حس تنفری که چند برابر سیاهتر شده است، تنها یک جا مینشینی، یک قلپ از چایی بیرنگت می خوری، به دوردست های غمانگیز نگاه می کنی و از خودت می پرسی که دیگر چه سوراخی ممکن است باقی مانده باشد که سیاست ایران فرو نکرده باشد؟
Sunday, May 29, 2011
دوستی به زبان ساده یعنی اینکه من از تو خوشم میآید تو هم از من خوشت میآید، بیا بیشتر با هم باشیم تا بیشتر خوشمان بیاید. نمیدانم چطور یا چه زمانی این ایده در ذهنمان مطرح میشود که از یک جایی به بعد میتوانیم یا حقی داریم طرفمان را به نحوی وادار کنیم که تغییر کند، جوری رفتار کند که قبلا نمیکرد، جوری فکر کند که قبلا نمیکرد، تا ما باز هم بیشتر خوشمان بیاید. به خودمان هم میگوییم خوب دوستی است دیگر؛ دو طرف دارد. صبر کن یک لحظه! این دیگر دوستی نیست؛ دو طرف ندارد؛ یک طرف دارد؛ دیکتاتوری است؛ سوء استفاده است؛ خودخواهی است؛ به اسارت گرفتن است؛ ظلم است؛ نقض فرض اول همان دوستی است؛ جِر زدن است.
Thursday, May 26, 2011
Thursday, May 19, 2011
جک-این-د-باکس
برای کدام آینده؟ آن هفتاد تایی که به قتل رسیدند، آن هشتصد تایی که در زندان های دسته جمعی و انفرادی آرزوی مرگ کردند، آن هایی که در یک روز هفت بار بهشان تجاوز شد، میلیونها آدمی که امیدشون به آینده له شد، همه ی اینهایی که می گویی "اگر" ظلمی بهشان شده، این همه برای کدام آینده ی روشن عفو کنند؟ برای آینده ای که تو هوس کرده ای دوباره نقش نخودی سیاستش را بازی کنی؟ می خواهم بدانم اگر یکی از همان نوشابه ها ماتحت خودت یا بچه ات هم رفته بود باز هم از عفو کردن ظلمی که به نظام و رهبری رفته سخن می گفتی؟ شرودر اشتباه می کرد. تو نه سیاستمدار خوبی هستی و نه فیلسوف خوبی. تاریخ انقضایت سر آمده؛ برگرد به جعبه ات سید.
Sunday, May 15, 2011
ارزش خوشحالی
معلم تنبل انشا که زحمت کمی فکر کردن به خودش را نمی داد روی تخته نوشت "علم بهتر است یا ثروت". معلم تنبل نمی دانست که ناخواسته نطفه ی دروغی را می بندد که می تواند آثاری تباه کننده داشته باشد: "یک چیزی، مفهومی، کاری در دنیای واقع وجود دارد که بهتر از آن دیگریست؛ ارزشمندتر است و برای همه هم ارزشمندتر است و باید هم باشد." ارزشهایی که با سرنگ "آموزش" به مغزمان تزریق شد مدام یادآوری می کرد که کارهایی بهتر از کارهای دیگر است. یک چیزهایی ارزش دارد. یک چیزهایی بی ارزش است. اگر در کاری با استعداد هستی که ارزشمند است، آفرین و نمونه ی دیگران می شوی. اگر خوب نیستی باید تلاش کنی که در این چیزی که آدمی، تلویزیونی، رادیویی، کتابی روزنامه ای، خری، الاغی ارزش قرار داده است بهتر شوی.
با خودم فکر می کنم چقدر بی خود وقت و انرژی ام تلف شد. چقدر بی خود زجر کشیدم. چقدر درگیری پیدا کردم با خودم و دیگران تا دانه دانه آجر کجی را که در مغزم گذاشتند صاف کنم. هر کاری که کردم را نگاه کردم ببینم برای چه می کنم و به دنبال چه ام. عین آدمی که فهمیده است شیزوفرنی دارد، به هر کس و هر چیز شک کردم. آیا لذت این کاری که می کنم ذاتی است یا کسبی؟ آیا لذت می برم چون مغزم را این طوری سیم پیچیده اند یا لذت می برم چون به من گفته اند باید لذت ببرم؟ تا آنجایی که کمی مانده بود به درماندگی مطلق. که دیگر نشستم و با خودم گفتم اگر بخواهم این طور پیش بروم و به هر چیزی اینطوری شک کنم شاید آخرش الکلی شوم. با خودم گفتم قدیمی ترین لذتی که به یاد دارم کی بود؟ تا یادم آمد برای چه آن تابستان با آن همه شوق و ذوق می رفتم و زیر درختان آن پارک رویا می بافتم. با خودم گفتم از آن قدیمی تر لذتی را به یاد ندارم. بهتر است به همان بچسبم و شک را کنار بگذارم.
ای کاش دردسر به اینجا ختم می شد. با هیپنوتیزمشان به مغزمان خوراندند که نه تنها ارزشها مطلق اند و همه باید به دنبال ارزشهایی از پیش تعیین شده بدوند، بلکه آخرین ضربه ی کاری را هم وارد کردند که می گفت "در دنبال کردن این ارزشها باید بهترین هم باشی". در پروسه ای که آموزش نام داشت، نه تنها استعدادهای دیگر آنهایی که هیچ علاقه ای به ارزشهای از پیش تعیین شده نداشتند به هدر رفت، آنهایی هم که استعدادی در آن ارزشها را داشتند آنچنان به شلاق گرفته شدند که خیلی ها در میانه ی راه نفس بریدند و به قولی "زده شدند". از خودم می پرسم این آموزش شاید اصلا وجود نداشت خیلی نتایج بهتری گرفته می شد. حداقل عده ای آموزش ندیده ی سالم تحویل اجتماع می شدند نه عده ای آموزش دیده ی سرخورده.
بودند البته عده ای از معلم هایی که لیبرال تر بودند و می گفتند "هر کاری که دوست دارید بکنید." اما بعدش همانها هم گند می زدند و می گفتند "اما در همان کار بهترین باشید." سر همین بهترین بودن چقدر سختی کشیدم. دلیلش هم ساده بود: نبودم. در آن کاری که می کردم بهترین نبودم. این ارزش که در کاری که می کنی باید بهترین باشی در مقطعی از زندگی آنقدر سرخورده ام کرد که نزدیک بود رویایم را از دست بدهم. تا به خودم آمدم و از خودم پرسیدم "هی فلانی، مگه این کاری نیست که دوست داری؟ مگه این رویای بچگی ات نبود؟ خوب دیگه بقیه اش مگه مهمه؟ بدترین هم باشی باز هم همان کاریه که دوست داری و دوست داشته ای. چه ارزشی بهتر از این؟ چه کار داری به بقیه؟"
شاید از نگاه دیگران مثل عقب افتاده ای به نظر آید که ساعت هاست که در اتاقی نشسته است و دارد پازلی درست می کند که آدم تیزهوشی در پنج دقیقه حل اش می کند. اما باز هم خوشحال است از صرف انجام آن کار. مهم نیست چقدر طول می کشد. مهم نیست که چقدر پازلش سخت است. مهم نیست که پازلش را اصلا بتواند حل کند. مهم نیست که اصلا کسی اهمیتی می دهد یا نه. هیچ چیزی مهم نیست به جز برق خوشحالی و لذت واقعی که به هنگام انجام آن کار در چشمانش می افتد. چه ارزشی بالاتر از این؟ گور پدر بقیه و ارزشهایشان با هم.
با خودم فکر می کنم چقدر بی خود وقت و انرژی ام تلف شد. چقدر بی خود زجر کشیدم. چقدر درگیری پیدا کردم با خودم و دیگران تا دانه دانه آجر کجی را که در مغزم گذاشتند صاف کنم. هر کاری که کردم را نگاه کردم ببینم برای چه می کنم و به دنبال چه ام. عین آدمی که فهمیده است شیزوفرنی دارد، به هر کس و هر چیز شک کردم. آیا لذت این کاری که می کنم ذاتی است یا کسبی؟ آیا لذت می برم چون مغزم را این طوری سیم پیچیده اند یا لذت می برم چون به من گفته اند باید لذت ببرم؟ تا آنجایی که کمی مانده بود به درماندگی مطلق. که دیگر نشستم و با خودم گفتم اگر بخواهم این طور پیش بروم و به هر چیزی اینطوری شک کنم شاید آخرش الکلی شوم. با خودم گفتم قدیمی ترین لذتی که به یاد دارم کی بود؟ تا یادم آمد برای چه آن تابستان با آن همه شوق و ذوق می رفتم و زیر درختان آن پارک رویا می بافتم. با خودم گفتم از آن قدیمی تر لذتی را به یاد ندارم. بهتر است به همان بچسبم و شک را کنار بگذارم.
ای کاش دردسر به اینجا ختم می شد. با هیپنوتیزمشان به مغزمان خوراندند که نه تنها ارزشها مطلق اند و همه باید به دنبال ارزشهایی از پیش تعیین شده بدوند، بلکه آخرین ضربه ی کاری را هم وارد کردند که می گفت "در دنبال کردن این ارزشها باید بهترین هم باشی". در پروسه ای که آموزش نام داشت، نه تنها استعدادهای دیگر آنهایی که هیچ علاقه ای به ارزشهای از پیش تعیین شده نداشتند به هدر رفت، آنهایی هم که استعدادی در آن ارزشها را داشتند آنچنان به شلاق گرفته شدند که خیلی ها در میانه ی راه نفس بریدند و به قولی "زده شدند". از خودم می پرسم این آموزش شاید اصلا وجود نداشت خیلی نتایج بهتری گرفته می شد. حداقل عده ای آموزش ندیده ی سالم تحویل اجتماع می شدند نه عده ای آموزش دیده ی سرخورده.
بودند البته عده ای از معلم هایی که لیبرال تر بودند و می گفتند "هر کاری که دوست دارید بکنید." اما بعدش همانها هم گند می زدند و می گفتند "اما در همان کار بهترین باشید." سر همین بهترین بودن چقدر سختی کشیدم. دلیلش هم ساده بود: نبودم. در آن کاری که می کردم بهترین نبودم. این ارزش که در کاری که می کنی باید بهترین باشی در مقطعی از زندگی آنقدر سرخورده ام کرد که نزدیک بود رویایم را از دست بدهم. تا به خودم آمدم و از خودم پرسیدم "هی فلانی، مگه این کاری نیست که دوست داری؟ مگه این رویای بچگی ات نبود؟ خوب دیگه بقیه اش مگه مهمه؟ بدترین هم باشی باز هم همان کاریه که دوست داری و دوست داشته ای. چه ارزشی بهتر از این؟ چه کار داری به بقیه؟"
شاید از نگاه دیگران مثل عقب افتاده ای به نظر آید که ساعت هاست که در اتاقی نشسته است و دارد پازلی درست می کند که آدم تیزهوشی در پنج دقیقه حل اش می کند. اما باز هم خوشحال است از صرف انجام آن کار. مهم نیست چقدر طول می کشد. مهم نیست که چقدر پازلش سخت است. مهم نیست که پازلش را اصلا بتواند حل کند. مهم نیست که اصلا کسی اهمیتی می دهد یا نه. هیچ چیزی مهم نیست به جز برق خوشحالی و لذت واقعی که به هنگام انجام آن کار در چشمانش می افتد. چه ارزشی بالاتر از این؟ گور پدر بقیه و ارزشهایشان با هم.
Wednesday, May 04, 2011
رادیو صبحگاهی
آخرین باری که با کشتن یک نفر دنیا مکان امن تری شد کی بود؟ ... [خشش خشش] ... می تواند از نوعی به نوع دیگر تبدیل می شود. مفهومی خاورمیانهشمول است که از بین نمی رود بلکه با سقط شدن یکی، این خاصیت به نزدیک ترین مرد دیگر فامیل منتقل می شود. مهم و کلیدی است وعدم آن موجب برچسب جندگی است. زن، این جنسِ درجه دو هر لحظه و هر زمان صاحبی ثابت و مشخص دارد. زن این جنس بدشانس ... [خشش خشش] ... وقتی ارضا می شه شروع می کنه به گریه کردن. آقای دکتر می خواستم بدونم نرماله؟ ... [خشش خشش] ... دنیای حماقت، اداره کنندگانش مشتی احمق، تلویزیون و رادیواش اشاعه کننده ی فرهنگ حماقت! احساس غربت می کنم در این دنیا بین این مردم ... [خشش خشش] ... روشن فکری، شاید حداکثر ۳۰۰ سال عمر داشته باشد. حسادت اما قدمتی میلیون ساله دارد. حسادت در تار و پود انسانها تنیده شده است. روشن فکری اما هنوز جذب پوست مغزمان هم نشده است. در جنگ حسادت و روشن فکری، متاسفانه حسادت معمولا پیروز میدان است. ...[خشش خشش] ... آدم نباس یه تجربه ی تخمی زندگیش رو به قانون هرگز و هیچ وقت و ابدا و اینا تبدیل کنه. باس که یُخده بیشتر فک کنه. آدم باس که اینقد خر نباشه ... [خشش خشش] ... بنا بر آخرین تئوری های اخترشناسی دنیا در حال شتاب گرفتن است و هیچ وقت هم به آخر نمی رسد. این را خودم هم می دانم. حالا خفه شو و بذار به دردم بمیرم ... [خشش خشش] خودش را شناخت؛ خشن، قدرتطلب، خودخواه. خدایش را شناخت ... [خشش خشش] ... نیاز است؛ در ناامیدی، در مستاصل بودن نیاز است؛ نیاز به اینکه آدم از یک کسی که سنش خیلی بیشتر است و کارش هم خیلی درست است بشنود: "نگران نباش. همه چیز درست می شود. خیلی نگرانی. بی خود نگرانی. درست می شود. همه چیز درست می شود." آدم با خیال راحت سرش را روی شانه اش تکیه بدهد و مدتی چشمانش را ببندد تا شانه های بلند و محکمش دوای دردش کند... [خشش خشش] رو کرد به او و گفت: "عزیزکم تو در بازی شطرنج هم که قوانین ثابتِ مکتوب خودش را داشت و همه هم از حفظ بودند و تا دو حرکت بعدش را هم می توانستی پیش بینی کنی، آخر سر مات می شدی. رابطه که دیگر جای خودش را دارد. بیا بیا بشین استراحت کن یه کم. می فهممت خسته ای. مات مانده ای. خسته ای" ... [خشش خشش] ... و واقعا پستان بهترین خلقت خداوند است. خداوند عبارت احسن الخالقین را بعد از ... [خشش خشش] خسیسها در احساساتشان هم خسیس اند... [خشش خشش] ... "خوب البته نوشتن یه تمایله به افشا شدن." نقاب هر نویسنده ای سوراخ داره. هر نویسنده ای بالاخره خودش رو لو می ده ... [خشش خشش] در توصیه ای به مریدانشان فرمودند "خوب لباس بپوش، به سر و وضعت برس، بوی خوب بده و در عین حال دیگران را هم با شکل ظاهریشان قضاوت نکن." ... [خشش خشش] ... مشتی ساده لوح دنیا رو با فیلم های هالیوودیشان اشتباه گرفته اند! ...[زارت]
Tuesday, May 03, 2011
Subscribe to:
Posts (Atom)