Sunday, September 18, 2011

ویل‌دورانت خوانی ۲

"Religions are born and may die, but superstition is immortal. Only the fortunate can take life without mythology. Most of us suffer in body and soul, and Nature's subtlest anodyne is a dose of the supernatural." The Story of Civilization, The Age of Reason Begins

«مذهب ها ممکن است به وجود آیند و از بین بروند، ولی خرافات جاودانیند. تنها خوشبختها می‌توانند بدون اساطیر زندگی کنند. بیشتر ما از لحاظ روحی و جسمی بیماریم، و مؤثرترین داروی مسکن طبیعت مقداری چیز فوق طبیعی است.» - تاریخ تمدن، آغاز عصر خرد، ص ۶۷۷، چاپ اول ۱۳۶۸

حین پَرسه زدن در عصر ایمان (ج ۴) ص ۳۳۸ به المعری شاعر و فیلسوف عربِ قرن ۴ بر می خورم. فک‌ام روی زمین می‌افتد و زبانم مثل فرشِ قرمزِ سلبریتی‌ها پهن زمین می شود: شاعر نابغه‌ی نابینای گیاه‌خواری که صدها سال از زمانش جلوتر می‌اندیشد و قبل از خیام هزاران بار تهورآمیزتر علنی کفر می‌گوید. گلچین جستجویم در اینترنت و تاریخ تمدن را اینجا می آورم و پیشنهاد می‌کنم روی پیوند‌ها هم کلیک کنید و این نابغه را بیشتر بشناسید:

"People come from far corners of the land
to throw pebbles (at the Satan) and to kiss the (black stone).
How strange are the things they say!
Is all mankind becoming blind to truth?
O fools, awake! The rites ye sacred hold
Are but a cheat contrived by men of old
Who lusted after wealth and gained their lust
And died in baseness-and their law is dust." - Al-Ma'arri

مردم از چهار گوشه ی جهان می آیند، تا سنگ بیاندازند (بر شیطان) و بوسه بزنند (بر حجرالاسود)
چه عجیب است آنچه می گویند، چشمانِ بشر بر حقیقت مگر کور شده است؟
احمق ها بیدار شوید! دینهای مقدس شما جز حیله ی گذشتگان نیست،
مال اندوختند و به شهوتشان پرداختند،
در فرومایگی مردند و خاک شدند.

(ترجمه ی الکنِ خودم، با کمی تقلب از تاریخ تمدن، اصل شعر را پیدا نکردم. ترجمه کردن چقدر مشکل است!)

"They all err—Moslems, Jews, Christians, and Zoroastrians:
Humanity follows two world-wide sects:
One, man intelligent without religion,
The second, religious without intellect." - Al-Ma'arri

«حنیفان گمراهند، و مسیحیان راه به جایی نبرده‌اند، جهودان سرگردان و مجوسان گم گشته‌اند. ساکنان خاک دو گروه‌اند: نخست آنان که عاقلند و دین ندارند و دومین گروه دین دارانند که از عقل بهره‌ای نبرده‌اند.» ابوالعلا معری [بیشتر]

«اگر می‌خواهید به فرزندان خویش در عمل ثابت کنید
که چقدر دوستشان دارید، خرد حکم می‌کند
که آنها را به دنیا نیاورید.

خود به نصیحت خویش عمل کرد و نوشته‌ی قبرش را، که از همه‌ی نوشته‌های قبور غم انگیزتر و مختصرتر و حکمت‌آمیزتر است چنین نگاشت:

این جنایت را پدرم در حق من کرد،
ولی من در حق کسی نکردم.» - تاریخ تمدن، عصرایمان، ص ۳۴۲، چاپ اول ۱۳۶۸


«اطاعت مکن کسانی را
که دین شان دامی ست برای باج گرفتن
چرا از آن همه دروغ که پیوسته به منبر ها می گویند
منبر ها فرو نمی ریزد؟
...
صبح هنگام شراب را بر مردم حرام می کنند
و شب هنگام به وقت فراغت شراب را
خالص و مخلوط، پیاپی می نوشند
در طلب خواسته های پست به منبر می روند
تا از قیامت برای مردم سخن گویند و ایشان را بترسان اند
اما به آن قیامت که برای کسان تصویر می کنند
خود باوری ندارند!» -
المعری

Saturday, September 17, 2011

روزی روزگاری مغازه داری در جواب مشتری که پرسیده بود «آقا ببخشید این جنسش خوبه؟» صادقانه گفت:

«کدوم خانوم؟ اون؟ نخیر خانوم! اون که خیلی بی خود و پِرپِریه. ما اصلا کارمون اینه که جنس آشغال میاریم می کنیم تو پاچه ملت. شما مثل خواهر منی. از این بُنجلهای ما اصلا نخر. مغازه بغلی خیلی بهتره.»

از آن زمان به بعد بود که بعضی مشتریان فهمیدند چقدر خوب است قبل از هر خریدی این سوال تعیین کننده و مهم را از مغازه دارها بپرسند.
فوتبالی عزیز،
تو در بازی های فوتبال گلی نمی زنی. حتی پایت هم به توپ نمی خورد. کلا هیچ نقشی در برد و باخت تیم ها نداری. نگو ما ۲ تا گل زدیم. فلان جا ما ۶ تا زدیم. ما بردیمتون ما قهرمان شدیم. ما در اینجا مفهومی ندارد. دو تیم ۱۱ نفره آن پایین مثل سگ می دوند و اگر بتوانند گل می زنند. تو اگر خیلی هنر کرده باشی آن بالا فقط حنجره ی خودت را جر می دهی. «ما» را «آنها» کن، خونسرد باش و افتخارِ الکی نصیب خودت نکن.

Friday, September 16, 2011

صبح بخیر


۸۰  ضربه شلاقِ غیر نمادین برای آن مستِ خمار
۱۰۰ ضربه شلاقِ غیر نمادین برای آن مرد و زن همخواب
۱۰۰ ضربه شلاقِ غیر نمادین برای آن دو زن همجنسگرا
پرتاب کردنِ غیر نمادین از کوه بلند، زدن غیر نمادینِ گردن با شمشیر، سوزاندن غیر نمادین در آتش، سنگسار کردنِ غیر نمادین، خراب کردنِ غیر نمادینِ دیوار بر سرِ آن دو مردِ همجنسگرا
اعدامِ غیر نمادین برای آن مسلمان زاده ی کافر
سنگسار غیر نمادین برای آن مرد و زن همخوابِ همسردار

۵۰ ضربه شلاقِ نمادین برای توی مسلمان خروج کرده بر حکومت اسلامی خدا

مرام دینت و مجریانش تحقیرِ غیر نمادین و مداومِ هزاران انسان بی گناه مثل خودت است.
در مملکت امام زمان سه میلیارد دلار چند کیلو چرکِ کفِ دست می شود؟

Wednesday, September 14, 2011

ازدواج

دبّه ای از گُه زیرِ لایه ای از عسل.

Tuesday, September 13, 2011

غربتی که اینجاست


تهران یک کارگاه ساختمان سازی بزرگ شده است. خانه های زیبای کودکی ام تبدیل به برج های بد ترکیب زشتی شده اند با ساکنینی فرازمینی که شاید تنها حرف مشترکشان با من پول باشد. هر چه حساب می کنم چه کسی از چه راهی با چه شغلی می تواند در چنین وضعیتی این خانه ها را بخرد به جایی نمی رسم. گویی ریاضیاتِ خرج و دخل آدمها در این شهر به نقطه ی تکینگی رسیده است. مرا چه شده چرا در کوچه های کودکی ام، همان جایی که هر جمعه هفت سنگ بازی می کردم، همانجایی که عاشق اولین دختر زندگی اش شدم، چنین احساس غریبگی می کنم؟

سرِ صبح، شیشه ی اتوبوس سریع السیری، غم دنیا در اشک جوانی رعنا را منعکس می کند. سرِ ظهر راننده ی مستاصلی در ترافیک میرداماد به یکباره ضجه و فریادِ دیوانگی می زند. عصرِ آفتابی زیبایی، گشت های ارشاد دختران و پسران جوانی را در بام تهران به اسارت می برند. بانگ اذان مغرب، فرشتگانی در فرشته از سر فقر اتو می روند. بچه ی فقیری زیر نور رستوران کابوکی تجریش مشق شب می کند. گویی آخرالزمان است. هر جا نظر می کنم رویاهای بلندِ بازگشت را می بینم که دانه دانه مانند برجهای تجارت جهانی در هم فرو می ریزند.

Friday, September 09, 2011

قسم به آن لحظه که انسجام اخلاقی در بوته ی آزمایش گذاشته می شود؛ و آن لحظه که مغز مدام می گوید احمق حواست هست چه کار داری می کنی. قسم به آن لحظه که نَفَست را حبس می کنی و خودت را اَبَرانسان می بینی. قسم به آن نه ای که می گویی و بیرون می آیی. قسم به آن لحظه ی نابی که عقل در برابر اصول اخلاقی سر خم می کند که لذتی در رنج و زحمتِ راستی و درستی هست که در هیچ نادرستی ای نیست؛ برای آن مازوخیست هایی که تعمق می کنند.
یک باریکلا هم به کلاسیک های بلاگستان،
که توانستند اینقدر زود به دنیا بیایند.

Wednesday, September 07, 2011

تجربه، اسمی فریبنده که بر روی حماقت های زندگی مان می گذاریم.

سالِ دهم

اگر برهه ای از تاریخِ گذشته برایت طلایی است و اکنون دیگر برایت جذابیت گذشته را ندارد، اگر اکنون کیفیتش را از دست داده است و رو به زوالش می بینی، اگر اکنون دیگر آن حس و حال را ندارد و خواهان بازگشت به گذشته ای،

صادقانه باید گفت که دوست عزیز،
اکنون هرگز کیفیتش را از دست نمی دهد؛ این آدمها هستند که پیر می شوند و درکشان از کیفیت را از دست می دهند. سالها پیش زمانت به سر آمد. محیطت عوض شد، اما تو سازگار نشدی و مثل یک دایناسور در گذشته ی طلایی ات دفن شدی.

Friday, September 02, 2011

از ايرانى زن بگير، به ايرانى زن نده.

Thursday, September 01, 2011

همدم فراموشکار

یک بار با او تجربه اش می کنی و بارها و بارهای بعد لم می دهی و سر بر سینه اش می گذاری و با جزئیات تمام دوباره برایش تعریف می کنی. هر بار عین خنگ ها چشمانش برق می زند و می گوید "ئــــــــــــه آآآآآآآره یادم میـــــــــــــــاد چه خووووووب بووووووداااا بعدش چی شد؟ بعدش چی کار کردیم؟ ...". اتفاقات بد را زود از یاد می برد و تجربه های خوبِ مشترک را می توان در لحظه زنده کرد و از اول یک دلِ سیر دوباره لذت برد.

Tuesday, August 30, 2011

و خدا به ابراهیم گفت

ای ابراهیم! آن گوسفند، قربانی نبود. برای اسماعیل بود؛ که از این به بعد به جای تو آن را پدرش صدا کند.

Monday, August 29, 2011

زن باید توانایی استقلال کامل از مردش را داشته باشد. اگر می‌خواهد در خانه بنشیند و بچه داری کند این تصمیم اوست. اما آن توانایی را باید قبلا کسب کرده باشد (و یا تصمیم بگیرد که کسب کند) که بتواند هر لحظه به مردش بگوید من از فردا نیازی به پولت ندارم و خودم کار می‌کنم. مردی که احساس کند زنش توانایی استقلال ندارد و وابسته ی مالی اوست، احتمال زورگویی و سوء استفاده کردنش به میزان چشمگیری بیشتر می‌شود. این یکی از قوانین جهانشمول و نانوشته‌ی زندگی است که هر زنی باید قبل از تصمیم به ازدواج به خاطر بسپارد. سکسیزم نیست؛ خوی دیکتاتوری و قدرت‌طلبی انسان است که هر لحظه و هر جایی بارها و بارها واقع می‌شود.

Sunday, August 28, 2011

حداقل دیکتاتورهای مملکتم هرگز نمی توانند با فکری آرام، یک گیلاس خنکِ شراب سفید، در عصر تنبلِ یک تابستان، کنار ساحلِ دنج دریایی آرام لم بدهند و نرم نرم عشق بازی کنند؛ عصبانی که می شوم این را تکرار می کنم و آرام می شوم. به یک جای خوب فکر می کنم؛ سفری دیگر!
تجربه نشان داده است که برای یک دیکتاتور، مناسب‌ترین زمانِ مذاکره برای انتقال آرامِ قدرت وقتیست که از یک سوراخِ دو-در-یک بیرون کشیده می شود.

پ.ن.

Saturday, August 27, 2011

الله اکبر

داستان ما داستان آن کودک یهودی بی نواییست که در اعتراض به درآمدنِ پدرش، شبانه به پشت بام می رود و معصومانه فریاد می زند هایل هیتلر.

Thursday, August 25, 2011

روزی روزگاری عیسی مسیح یک جذامی را شفا داد و به او گفت ببین پسرم بین خودمان باشد نروی به کسی بگویی شفایت داده ام ها. جذامی گفت باشد باشد نه بابا خیالت راحت یک چیزی می گویی ها (با همین لحن قدیمی). بعد دوید رفت دِهِ جذامی ها و جار زد که آهای لکُ پیسی ها غافل چه نشسته اید که پیامبری آمده است که جذام شفا می دهد. بدویین! فردایش صد نفر جذامی ریختند سرش و پسر خدا چون به هر حال وقتش محدود بود (آن زمانها مثل الان نبود) دو پا داشت و دو تای دیگر هم از روح القدس قرض کرد و الفِرار. خوشبختانه پیامبر آخر خداوند محمد (ص) از مشکلات عدیده ی معجزات این چنینی پیامبران قبلی به خوبی با خبر بود و گفت من کلا مریضی و اینها اصلا کار نمی کنم و خیال خودش و همه را راحت کرد. آدم ساده لوحی مثل من فکر می کند که پیامبران هم خوب مثل ویندوز بوده اند لابد دیگر. مثلا نسخه ی آخرش که می آید علاوه بر این که کارهای جدیدی باید بکند همه ی کارهای نسخه های قبل را هم باید بکند و یکهو نمی گوید که نسخه ی جدید (که اتفاقا شاهکار آخرش هم هست) نه کپی می کند نه کات و نه پیست. منِ ساده دل، غافل از این حقیقتم که نسخه ی آخر ویندوزِ پیامبران حتی بالا هم نمی آید و معجزه اش هم اتفاقا همین هست. به هر حال، پیامبر آخر گفت که من اصلا به دلیل شرایط زمانی و مکانی که همه شاعرند و اینها فقط شعر و ادبیات و این چیزها کار می کنم و البته کتابی هم دارم که شاهکار ادبیات تمام اعصار هست مثلا از هر جا بازش کنی کلا فرقی نمی کند. خلاصه برای همین وقتی فهمید ای بخشکی شانسِ بد با یک زن جذامی ازدواج کرده است خیلی خونسرد فردایش طلاقش داد. فقط یک لحظه تصورش را بکنید که پیامبر این زن را شفا می داد و نگهش می داشت و خبرش به بقیه زنهای لک و پیسی دم بخت می رسید.

Tuesday, August 23, 2011

واقعیت‌ها همچون گوهر در پستو خانه‌ی تاریک تاریخ می‌درخشند، برای جستجوگری که نمی‌هراسد و چشم باز می‌کند.

Monday, August 22, 2011

بایدش می فرمود

من از دنیای شما سه چیز را دوست دارم: جنگ، قدرت و دختر نابالغ که روشنی چشم من است.
همانا گرامی ترینِ شما نزد خداوند خنگ ترین شماست.

Tuesday, August 16, 2011

میمون‌های بزدل رقت‌انگیز اعصاب خورد‌کنی که استرسِ ناشی از آگاهی از اُمُّل بودنشان را در خندیدن و دست انداختنِ مداومِ روشن فکرانِ دور و برشان دفع می کنند؛ این دسته، ... این دسته، ... این دسته را باید مشت توی صورتشان زد لبخند کجی توی صورتشان زد و آگاه بودن از بازیِ مسخره شان را بلند اعلام کرد و نادیده گرفتشان.

Saturday, August 13, 2011

زندگی شاید باز کردن یک کتاب باشد،
چرخیدن در یکی دو صفحه ویکی پدیا،
بالابردن کمی معلومات.
به جای هشلهفت گفتن،
احساسات و افکار بی پایه،
زندگی شاید باز کردن مغزها باشد.
جور دیگر فکر کردن؛
کار ما شاید اینست.

Friday, August 12, 2011

ای ارزشی

از میزانی به بعد که اشتباه فکر کنی کسی دیگر اصلاحت نمی کند. آنقدر غلطی که کسی حوصله اش نمی گیرد دیالوگی شکل دهد؛ نمی داند از کجایت شروع کند. تنها می مانی در پیله ی افکار غلطی که روز به روز ضخیم تر می شود. حواست هست؟

Tuesday, August 09, 2011

شاپور بختیار اتمام حجت تاریخ ما بود بر نود و هشت ممیز دو دهم درصد گوسفند.

Sunday, August 07, 2011

تاریخ، ملیت، هوش، قیافه، ارث و فرزند؛ هیچ احساسی احمقانه تر از احساس افتخار (حقارت) کردن به (از) چیزی که اراده و حق انتخابی درش نداشته ای نیست. زندگی را شانس رقم می زند.

Thursday, August 04, 2011

منوی ضیافت این ماه، سوپ وجترین اخلاق سگی، خورش گشنگی-کون گشادی، به همراه زردی چهره و بوی گند دهان و دِسر شلاق است. تعارف نکنید تو رو به خدا، هر چقدر دلتان می خواهد بخورید. خانه ی خودتان است.

Wednesday, August 03, 2011

هدر رفته است آن روزى كه موهاى تن با يك فكر زيبا، يك احساس خالص، يك ارضاى عميق سيخ نشود.

Tuesday, August 02, 2011

مى خندند و مى خشكانند؛ رويايت را فاش نكن.