Tuesday, June 02, 2009

اینقدر تو مملکتم ریدین که هر روز دی دریم می کنم که رییس جمهور شدم و دارم درستش می کنم!

Monday, June 01, 2009

قبل ها عمیقا معتقد بودم موفقیت فقط به شایستگی آدم ربط داره. الان فکر می کنم شایستگی هم م م م... در کنار دغل و کلک بودن و پارتی بازی و حذف ناجوانمردانه ی رقیب و اعتماد به نفس بی پشتوانه و شانس نقش کوچکی بازی می کنه.
واقعا باید نیم میلیون سال طول بکشه تا به این واقعیت پی ببریم که از هر ۱۰ نفر یکی هم جنس گرا در میاد؟ چقدر اون هم جنس گرای ایرانی باید بدشانس باشه که بعد این همه سال که پی به این واقعیت بردیم هنوز قربانی این کله شقی بشه. همجنس گرای ایرانی دلم برات می سوزه. همونقدر که برای برده های ۲۰۰ سال پیش می سوزه.

Saturday, May 30, 2009

ایرانی باهوش ترین ملیت دنیاست. ایرانی ها ناسا رو می چرخونن. ببینیم ایرانی تو این انتخابات چی کار می کنه. ان رو از گوشت کوبیده تمیز می ده؟
زندگی در حال؟ کدوم حال؟ با من از گذشته حرف بزن!
چیه؟! ساپورت خانواده روکردی اعتماد به نفس نداشته ات، اعتبارش رو زدی رو یه لا قبای گشادت، پول و پله اش رو زدی زیر کون گشادت که ترسید تو همون جایی برینه که یه متر اون ور تر غذا می خوری، هان بچه ننه؟! حالا گله می کنی که شش دنگ زنت و زندگی ات رو زدی به نام خانواده ات؟ حالا گله می کنی که راجع به پوزیشنی که زنت رو می کنی هم اظهار نظر می کنن؟! خوب حقته.

Friday, May 29, 2009

گله می کنی که آدم اجتماعی ای نیستی. چطوری اجتماعی باشم وقتی هر حرفی می خوام بزنم زبونم نمی گرده چون می بینم به من مربوط نیست؟ چطوری اجتماعی باشم وقتی هر حرفی که می شنوم دلم می خواد بگیرم طرف رو زیر ترکه ی قضاوتش سیاه کنم. چطور اجتماعی باشم وقتی از حرف زدن راجع به خودم متنفرم و از کسی که راجع به خودش حرف می زنه منزجرم؟ عزیزم تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که تحمل کنم، سکوت کنم و برای احترام گاهی لبخند بزنم. این نهایت اجتماعی بودن منه..

Thursday, May 28, 2009

متاسفانه با خواندن این جمله احتمالا تو هم می گیری،
هر دفعه در آسانسور که باز می شه تصور می کنم که یه نفر اونور در وایستاده و می خواد با اسلحه ی ژسه اش منو به رگبار ببنده. و این قضیه هم در موقع بیرون آمدن از آسانسور و هم رفتن به اسانسور پیش میاد.
نفهمیدی انسان را
کاش به این آسانی حکم به قتلش نمی دادی.

Wednesday, May 27, 2009

حرف من فقط غبار خودپسندی دارد،
مگر نه خالصه و از دل بر آمده.

هدف من فقط نشاندن احساسی عجیب
جستجوگر و پرسشگر
در تو و من است.

متاسفم اگر گونه ای دیگر برداشت می شه.
فوت کار رو هنوز بلد نشده ام.
اگر فقط یک دلیل برای حقیر و پست دانستنت داشته باشم
اون حرام دانستن و حرام کردن شرابه.
خیال می کردم آدمی خاص ام.
واقعیت اینه که آدم خاصی نیستم،
بلکه به گونه ای افسرده کننده متوسطم.
کشف این حقیقت غمگین ام می کنه.
اما شاید برگ برنده ی من همین باشه.

Monday, May 25, 2009

و اما نمونه ی اثر پروانه ای،
در گذر زمان ناچیزی
اسپرم ناچیز زشتی با دم ناچیزش
لگدی ناچیز به اسپرم ناچیز دیگری زد
و خودش زودتر وارد تخمکی ناچیز شد
از ۷۷ سال غیر ناچیز بعدش
از پشت و جلو سرویس می شیم ما

به طرز غیر ناچیزی،
به مدت غیر ناچیزی،
هر روز!

Friday, May 22, 2009

مگه نمودار هوش آدم ها یه خط مستقیمه که رای همه با هم مساوی باشه؟
این چه سیستم احمقانه ایه آخه؟

Thursday, May 14, 2009

تحریم کاملا بی فایده است
رای احتمالا بی فایده است

روشنه باید چه کار کرد؟

Monday, May 11, 2009

جواب اون کره خر تخم سگی که با لبخند حق به جانبش به خودش اجازه داد یه عمر عبادت خالصانه ی یه معلم دینی رو با پرسیدن سوال <<ببخشید آقا خدا چی؟ خود خدا منظمه یا نا منظمه؟>> به مسخره بگیره جز این بود؟!

Thursday, April 30, 2009

آروم باش پسر
زمین و زمان رو به هم ندوز
زمین به تنها چیزی که نیاز نداره هیچ وقت عصبانیت تو یکیه
اهمیت اینکه خلیج فارس فارس باشه یا مولوی ایرانی باشه چیه؟
شاید مهمتر این باشه که چهار تا شعر از اون هشت من غزلیاتش بخونی؟
یا شاید اینکه بری جنوب ایران تو اون دریا یه شنایی غواصی ای قایقرونی ای کاری بکنی؟
قبل از اینکه رگ تعصب ملی ات قمبل کنه بیرون
محتویات: اشک چشم
شیوه ی مصرف: ماهی دو بار روی قسمت های خشکی زده ی مغز

از خوردن و در دسترس قرار دادن کودکان جدا خودداری شود

Wednesday, April 29, 2009

بزن بیرون شهر
بکش خودت رو از این گه دونی بیرون یه شب
برو وسط کویر وسط دشت
دوربین دوچشمی ات رو بده به آسمون
بگذار ستاره ها ماساژ بدن چشمای خسته ات رو
در بیا از این روزمرگی کسالت آور
قبل از اینکه بمیری.

Monday, April 27, 2009

شاشیدیم تو دو دستی که برای کمک و دوستی به همزبون خودش دراز کرده بود و یه سیلی خوابوندیم رو گونه های قرمزش و با تیپا از خونه اش انداختیمش بیرون. اسمش رو گذاشتیم بازگشت داوطلبانه ی مهاجران افغانی به کشورشان. وحشی های پر ادعایی بیش نیستیم.

Tuesday, April 21, 2009

تاثیر گذاشتن بر دیگران یه لذت عمیق ترسناک می ده بهم. به عمق خواروندن پشت کمر و به ترسناکی عقبکی افتادن از پشت بوم.

Monday, April 20, 2009

کلاف در هم پیچیده ی درست و غلطه. راست و دروغ. منطق و بی منطق. جدید و قدیم. عمیق و سطحی. پیچیدگی اش به گونه ی ناامیدوار کننده ای گیج کننده است. ایران رو می گم. سخته برام. جدی می گم. سختمه! خسته ام می کنه ...

Sunday, April 19, 2009

عزیز دل کم روی من
تو افق زندگی رو نگاه کن

تو دل کوبیدن پا تو صورت پایینی ات رو نداری
تو توان پایین کشیدن بالایی ات رو نداری

تو دونده ای نه صخره نورد

چیزی اون بالا برای تو نیست
عزیز دل کم روی من

آروم ...

Monday, July 31, 2006

let's live see what happens

Saturday, July 29, 2006

بعضیا هر چقدر هم که نایس اند باز هم تو کت آدم نمی رن. نمی دونم چرا مچ نمی شن با آدم. بازم دلت می خواد لهشون کنی

Thursday, July 27, 2006

شاید یکی از دلایل پینک فلویدی شدنم در هم آمیختن صداهای جنگ ایران و عراق با صدای هلیکوپتری که اول آهنگ The Happiest Days of our Lives که داداشم مرتب می گذاشت می داد بوده باشه

یادم میاد مجذوب این صدای هلکوپتر و اون فریاد بعدش بودم
می گفتم خدایا این چیه چقدر آشناست برام
چرا این آقاهه عین معلم مدرسه سه شیفت محمود آباد داد می زنه
شاید یکی از دلایل کامپلکسیتی ام جنگ بوده باشه
The saddest days of our lives unfortunatley
لذتی در دوست داشته شدن است که در هیچ احساس تنفری نیست
ایول حال کردم با جمله ام. البته انقد مزخرف از امام جعفر صادق و امام باقر و سعدی از بچگی تو کلم کردن هر جمله ی نغزی کس شر به چشم میاد

Tuesday, July 25, 2006

یکی از فوبیاهای من اینه که بچه ام عقب مونده در بیاد
فاک
یه دختر ۲۳ ساله دی شب دیدم که با عروسکش بازی می کرد. عرق سردی رو تنم نشست و گفتم ششششتت
عین فیلم وحشتناک بود
نمی دونم حسمو گرفتی یا نه